http://www.gilamard.com

بقالی زبان انگلیسی

0

 دو تا از سوال های رایج بین زبان آموزان ایرانی اینها هستند:

  1. من 3 سال یا 4 سال است که فلان آموزشگاه زبان می روم و هنوز نمی توانم 2 دقیقه راجع به یک موضوع صحبت کنم؛ کلمه ها یادم می رود…!!
  2. من کارم زیاد است و می خواهم با روش های آموزشی خودآموز، زبان را یاد بگیرم. کدام سی دی آموزشی زبان را پیشنهاد می کنید؟ روش X خوب است؟ سیستم “نصرت” چطور است؟

پاسخ سوال یک: مدت زمان لازم برای یادگیری زبان عمومی، ویژه بزرگسالان، از مبتدی (Elementary) تا مرحله فرامتوسط (بالاتر از متوسط: upper intermediate) دقیقا 3 سال است. دوره پیشرفته (Advanced) هم 1 سال طول می کشد. بعد از آن زبان آموز می تواند دوره های اختیاری آمادگی TOEFL یا IELTS یا غیره را بگذراند.

بنابراین اگر شما 4 سال به یک آموزشگاه رفتید، پشتکار و جدیت داشتید، و بهره هوشی تان هم از متوسط کمتر نبوده است، و با همه اینها، هنوز نمی توانید 2 دقیقه راجع به یک موضوع صحبت کنید، تنها یک پاسخ برای تان وجود دارد: “آموزشگاهی که انتخاب کردید کشکی، و از نوع بقالی های زبان انگلیسی بوده است”.

سال ها است که آموزش و پرورش، به شرط داشتن سابقه کار رسمی در این وزارتخانه و تاییدهای اخلاقی و سوابق فرهنگی، به متقاضیان، پروانه تاسیس آموزشگاه زبان اعطا می کند. بسیاری از دارندگان این پروانه ها حتی رشته تحصیلی شان هم زبان انگلیسی نبوده است و 2 واحد “روش تدریس زبان” نخوانده اند. در نتیجه تصورشان از “آموزش زبان” همان است که از این و آن می شنوند؛ هرکدام برایشان جالب تر بود، همان را انتخاب می کنند. این افراد نمی دانند روش های تدریس، اداره کلاس، تهیه مطالب کمک آموزشی، طراحی آزمون، و… هر کدام واحدهای درسی دانشگاهی هستند و رشته آموزش زبان تا مرحله دکترا ادامه دارد. این یعنی ورود به حوزه تدریس زبان، عرصه ای نیست که بتوان با پیشینه ی فرهنگی و سابقه کار در آموزش و پرورش در آن کسب صلاحیت کرد.

طبیعتا از آنجایی که “خانه ی آموزش و پرورش ایران” از پایبست ویران است، نمی توان انتظار داشت که تخصص افراد را معیار کار آموزشی قرار دهد. نتیجه انتخاب چنین رویکردی آن است که امروز بیش از 80 درصد آموزشگاه های زبان در تهران (و شاید شهرهای دیگر) بقالی های زبان انگلیسی هستند. شما با انتخاب اشتباه و ورود به یکی از این مراکز ناکارآمد، پول، و از آن بدتر، وقت و عمرتان را هدر می دهید و به آنچه می خواستید نمی رسید.

پاسخ سوال دو: متاسفانه زبان انگلیسی از آن درس هایی است که برای یادگیری اش انتخاب های زیادی ندارید. شما اگر می خواهید مهارت “خواندن” را در خود افزایش دهید و از پس روزنامه، مجله، و کتاب های انگلیسی برآیید، کافی است یکی از “سری کتاب های” استاندارد خواندن و درک مفاهیم (مانند Active Skills for Reading یا Select Readings) را انتخاب کنید و از جلد ابتدایی شروع کنید و به جلد پیشرفته اش برسید… اگر خواندن تان خیلی ضعیف است، پیشنهاد می کنم با “Developing Reading Skills، جلد Beginning” شروع کنید و به جای ادامه ی Developing، با یکی از گزینه های بالا ادامه دهید.

اما اگر می خواهید مکالمه تان تقویت شود و بتوانید حرف بزنید، تنها 1 راه علمی و عملی وجود دارد: حضور در کلاس گروهی، در یک آموزشگاه معتبر، و زیر نظر یک مدرس ورزیده. استفاده از سی دی های دیگر هم برای تفنن و احیانا یادگیری مضاعف بد نیست.

 سخن پایانی: زمانی که به کارآمدی آموزشگاهی پی بردید و آن را انتخاب کردید، از تغییر آموزشگاه پرهیز کنید. صبر داشته باشید و همیشه خود را با آنچه که در گذشته بودید مقایسه کنید، نه با آنچه که هنوز نیستید و آرزویش را دارید…عجله نکنید! 

این مجله ها را بخوانید

0

دانستنیها را جوانان نسل های پیش هم می شناسند؛ نخستین مجله دانشنامه ای و تمام رنگی ایران که تا همین 20 سال پیش هم بطور مرتب منتشر می شد. در آن سال ها، یک خانم اندیشمند ایرانی توانسته بود با پرشمارگان ترین مجله های آن روز ایران (گل آقا و دنیای ورزش) رقابت کند و اطلاعات عمومی و مردم پسند را در اختیار جوانان و بزرگترهای دیروز گذارد. بعد شاید به دلیل مشکلات مالی و یا دلایل شخصی انتشار آن متوقف شد. حالا موسسه همشهری امتیاز دانستنیها را خریده و خاطرات زیبای بسیاری از جوانان دیروز را زنده کرده است.

از ستاره شناسی، علوم هوانوردی و هواپیماهای جنگی بگیرید تا اطلاعات عمومی و علمی عامه پسند در زمینه های علوم تجربی، ورزش، سینما، و…را می توانید در دانستنیها مطالعه کنید. یادتان باشد دانستنیها مجله ای علمی و تخصصی نیست، اما همانند یک دانشنامه در همه رشته ها، جالب ترین اطلاعات عمومی را در اختیار مخاطبان خود می گذارد.

راستی! دانستنیها یک دوهفته نامه است؛ یعنی ماهی دو بار چاپ می شود.

جدول ماهنامه ای قدیمی و کاری از انتشارات کتیبه است. همانگونه که از نام این مجله می توان فهمید، جدول هایی با طرح های متفاوت و موضوع های گوناگون، محتوای اصلی آن را تشکیل می دهند. افزون بر این، شعر، ادبیات، و تاریخ ایران، پای ثابت مطالب این ماهنامه است. “گیلامرد” یک امتیاز ویژه به این مجله ی “مرد”  می دهد و آن این است که در تمام شماره های خود، بدون استثناء، تصویری مینیاتوری از صورت یک زن ایرانی را زینت بخش جلد پشت و روی خود می کند.

سرزمین من ماهنامه ای تمام رنگی و کار دیگری از گروه مجلات همشهری است. این نشریه، نسخه فارسی و ایرانی شده ی National Geography است. محتوای مجله، اندازه مجله، صفحه آرایی، کیفیت عکس ها و… همه و همه شما را به یاد نشنال جیاگرافی می اندازد. حتی یک پوستر بزرگ هم به همان سبک، در وسط مجله، بعنوان هدیه ی “سرزمین من” وجود دارد.

اگر شما هم به عکس های دیدنی، جغرافیا و میراث طبیعی ایران، و گردشگری علاقه دارید، “سرزمین من” برای تان یک “باید” محسوب می شود؛ تردید نکنید.

ز شیر شتر خوردن و سوسمار…

2

تصویری که در بالا و در کنار باراک اوباما، رییس جمهور آمریکا، مشاهده می کنید “عبدالله ابن عبدالعزیز السعود” معروف به ملک عبدالله، پادشاه عربستان است. وی به تازگی از آمریکا خواستار برخورد شدیدتر با ایران شده است. ملک عبدالله چندی پیش (5 ژوئن 2010) هم در دیدار با ارو مورین (Herve Morin) وزیر دفاع فرانسه، گفته بود “دو کشور در جهان، شایسته وجود داشتن نیستند: ایران و اسراییل”[i].

خوب حالا ببینیم ملک عبدالله کیست. وی در سال 1303 هجری خورشیدی در شهر ریاض به دنیا آمد. پدرش، عبدالعزیز ابن سعود، رهبر فرقه مذهبی وهابی، علیه “حسین ابن علی”، پادشاه حجاز، شورید و او را شکست داد. در سال 1305 عبدالعزیز ابن سعود، خود را پادشاه حجاز و یک سال بعد “پادشاه حجاز و نجد و سرزمین های وابسته” نامید و حکومت سعودی را بنیان نهاد. به دستور وی، معلمان خصوصی، کودکانش از جمله “عبدالله” را از همان  اوان کودکی با دروس سنتی حکومتی در عربستان، شامل مبانی اسلامی (اسلام وهابی) و تاریخ عرب آشنا کردند. ابن سعود، عبدالله نوجوان را به یکی از قبیله های بادیه نشین فرستاد تا ضمن رشد در آن قبیله، با ارزش های بادیه نشینی آشنا شود و از نظر جسمی و روحی آمادگی های لازم برای حکومت را کسب کند. عبدالله در حکومت های برادران ناتنی خود (سعود، فیصل، و فهد) نقش مشاور داشت و البته در زمان شاه فهد، وی به ولایت عهدی و ریاست دولت هم رسید.

کسی که در کودکی و به حکم پدرش، در قبایل بادیه نشین عربستان، شیر شتر و سوسمار خورده است، حالا در دیدار با مقام های فرانسه و آمریکا، نابودی ایران را آرزو می کند و مصداق جالب این شعر حضرت فردوسی می شود:

ز شیر شتر خوردن و سوسمار            عرب را به جایی رسیدست کار

که   تاج کیانی    کند    آرزو             تفو باد   بر   چرخ گردان،  تفو

خوب البته اینگونه درشت گویی ها، عادت دیرینه برادران (!) عرب ما است. این برادران، در نشست های سالانه سران خود به موضوعات گوناگونی می پردازند و هر سال، به فراخور مسایل آن سال، بیانیه ای را در پایان نشست خود منتشر می کنند که به بیانیه اجلاس سران اتحادیه عرب معروف است. یک “بند” از این بیانیه هرسال تکرار می شود و گویا مسئله همیشگی و تمام نشدنی این کشورها است:

سران حاضر حمایت خود از حق حاکمیت امارات متحده عربی بر سه جزیره تنب بزرگ و کوچک و ابوموسی را مورد تاکید قرار می دهند و از هر اقدام کشور امارات برای بازیافتن حاکمیت خود بر جزایر پشتیبانی می کنند. اجلاس، همچنین ادامه اشغال این جزایر از سوی ایران را محکوم می کند.

ادعای بخشی از خاک ایران اصلا جای بحث ندارد. اما آنچه که واقعا شایان بحث و تفکر است، همانا واکنش ما به سخنان مکرر و بی پایان این برادران است. من فقط به یک مورد اشاره می کنم و بقیه را به خوانندگان سایت واگذار می کنم:

در سال 1388، 56 هزار و 702 زائر بعلاوه 5 هزار و 157 نفر مدیر و مسوول کاروان به حج تمتع مشرف شدند[ii]. در همین سال، 820 هزار نفر هم به حج عمره مشرف شده اند[iii]؛ یعنی سالانه نزدیک به یک میلیون نفر زائر از ایران به عربستان سعودی می رود. سالی یک میلیون ایرانی از فرودگاه های عربستان سعودی استفاده می کند، سالی یک میلیون ایرانی بابت خدمات زائران و مالیات و غیره به دولت عربستان مستقیما پول می پردازد، سالی یک میلیون ایرانی از بازارهای عربستان خرید می کند و بعنوان سوغاتی به کشور می آورد، و سالی یک میلیون ایرانی باعث رونق کار هتل ها و مراکز گردشگری عربستان سعودی می شود.

برای گذاشتن نظر و پیغام، روی عنوان مطلب تیک کنید و در زیر صفحه جدید، پیام بگذارید. 

 


[i] http://blog.foreignpolicy.com/posts/2010/06/29/king_abdullah_wants_to_wipe_israel_and_iran_off_the_map

[ii] http://www.jamejamonline.ir/newstext.aspx?newsnum=100923174934

[iii] http://www.hamshahrionline.ir/news/?id=81877

همدان، رهاشده در تاریخ!

2

شهر همدان کمتر از 600 هزار نفر جمعیت دارد و در ارتفاع 1877 متری از سطح دریا قرار گرفته است (تهران: 1210 متر). طبیعی است که هوای همدان از تهران خنک تر باشد. کسانی که از پایتخت قصد سفر به همدان دارند، می توانند مانند ما در مسیر آزادراه تهران – زنجان، پس از قزوین و عبور از عوارضی، تابلوهای کنار جاده را دنبال کنند تا به جاده همدان برسند. خوبی این مسیر در عبور از جاده ای نیمه کوهستانی و دیدن مناظر طبیعی است. اگر این کار را کردید، یادتان باشد که حداکثر سرعت مجاز بین شهرهای “آوج” و “رزن”، 95 کیلومتر است و نه 120 کیلومتر! اگر یادتان رفت، جناب آقای پلیس این موضوع را با یک چک 40 هزارتومانی برایتان یادآوری می کنند: بیرون شهر، فقط در آزادراه ها و بزرگراه ها می توانید با 120 حرکت کنید. بیشینه سرعت مجاز در جاده های دوبانده معمولی مثل این 95 کیلومتر است. 

دیدنی های همدان

باباطاهر

آرامگاه باباطاهر نخستین جای مهمی است که با ورود به شهر می بینید. باباطاهر هزار و ده سال پیش (سال 1000 میلادی) در لرستان یا همدان به دنیا آمد و پس از 55 سال در شهر همدان چشم از جهان فروبست. استفاده از لهجه محلی، سادگی واژگان مورد استفاده، آهنگین بودن دوبیتی ها، و غنای ترانه ها از نظر داشتن آرایه های ادبی، ویژگی های شعر باباطاهر است. از نظر معنایی، ترانه های باباطاهر دارای گستره ای قابل ملاحظه است:

عرفان:

یکی   درد   و   یکی   درمان   پسندد               

یکی وصل و یکی هجران پسندد

من از درمان و درد و وصل و هجران              

پسندم   آنچه   را   جانان   پسندد 

 

 

عشق و عرفان:

به دریا  بنگرُم   دریا ،  ته  وینم        به صحرا بنگرُم صحرا، ته وینم

به هرجا بنگرم کوه و در و دشت       نشان   روی   زیبای   ته  وینم

عشقولانه شدید:

شبی تاریک و سنگستان و مو مست           قدح از دست مو افتاد و نشکست

نگهدارنده اش   نیکو   نگه  داشت            وگرنه صد قدح   نفتاده  بشکست

جدا از رویت ای ماه دل افروز

 

نه روز از شو شناسم نه شو از روز

وصالت  گر  مرا  گردد  میسر

 

همه  روزم  شود  چون  عید نوروز

 

عشقولانه سوزناک:

سه درد آمو به جانم هر سه یکبار          غریبی و اسیری و غم یار

غریبی  و  اسیری    چاره  داره            غم یار و غم یار و غم یار

غم و درد مو از عطار واپرس

 

درازی شب از بیمار واپرس

خلایق هر یکی صد بار پرسند

 

تو که جان و دلی یکبار واپرس

 

فلسفه:

به قبرستان سفر کردم کم و بیش           بدیدم قبر دولتمند و درویش

نه درویش بی کفن در خاک رفته         نه دولتمند برده یک کفن بیش

پند و اندرز:

مکن کاری که پا بر سنگت آیو             جهان با این فراخی، تنگت آیو

چو فردا نامه خوانان نامه خونند           تو وینی نامه ی خود ننگت آیو

 

نیایش:

از آن روزیکه ما را آفریدی

 

بغیر از معصیت چیزی ندیدی

خداوندا بحق هشت و چارت

 

ز ما بگذر شتر دیدی ندیدی

 

بطور کلی غم در ترانه های باباطاهر بیشتر از شادی وجود دارد و البته این غم از نوع عرفانی است و نه از نوع رسیدن به پوچی. این یعنی ایرانیان و کسانی که با عرفان باباطاهر آشنا هستند می توانند با شعر او ارتباط برقرار کنند. در نتیجه ی همین ویژگی است که با وجود ترجمه شعر او بوسیله E. Heron-Allen (1902)، A.J. Arberry (1937)، و مهدی نخستین (1967) به زبان انگلیسی، غربی ها آنطور که مثلا از شعر عمرخیام استقبال کردند نتوانستند با ترانه های باباطاهر حال کنند. بعلاوه آهنگ ترانه های باباطاهر و زیبایی لهجه آن را هرگز نمی شود به انگلیسی برگرداند.

حسین، پورسینا

جاذبه گردشگری دیگر در همدان، آرامگاه آقا بوعلی سینا (980 تا 1037 میلادی)، پزشک و فلسفه دان بزرگ تمام تاریخ ایران است. بوعلی در شهر بخارا (ازبکستان امروزی) به دنیا آمد و فرزند یکی از افراد شاخص در حکومت بود. وی در سن 18 سالگی بخاطر مهارت در پزشکی، به عنوان پزشک ویژه دربار سامانی در بخارا انتخاب شد.

بوعلی سینا پس از سرنگونی سامانیان، به گرگان رفت و در آنجا به تدریس منطق و ستاره شناسی پرداخت. در 14 سال آخر عمر هم وی بعنوان پزشک ویژه و مشاور علمی حاکم اصفهان خدمت کرد.

کتاب “قانون در طب” به قلم بوعلی سینا، احتمالا معروف ترین کتاب پزشکی در سراسر تاریخ است. این مجموعه که گردآوری دستاوردهای پزشکی ملت های مختلف و تجربه های شخصی بوعلی است، نخستین بار در قرن 12 میلادی در اروپا ترجمه شد و تا قرن ها، مهمترین منبع پزشکی جهان بود. همین کتاب در سال 1491 به زبان عبری و در سال 1593 به زبان عربی منتشر شد. قانون، (پس از قرآن) دومین کتاب است که در زبان عربی چاپ و تکثیر شد.

“شفا” دیگر کتاب معروف بوعلی سینا را برخی حجیم ترین کتاب تاریخ می دانند که توسط یک نفر نوشته شده است. این کتاب شامل منطق، روانشناسی، متافیزیک، و علوم چهارگانه (هندسه، ستاره شناسی، حساب، موسیقی) است.

فلسفه بوعلی سینا از مکتب ارسطو و مکتب نوافلاطونی متاثر بود. اثبات وجود خدا و اثبات توحید، از نظریه های معروف وی است. پورسینا، برخلاف اندیشه های متعارف اسلامی، نامیرایی و جاودانگی انسان را رد می کرد، علاقه و توجه خداوند به افراد خاص را قبول نداشت، و خلقت جهان در یک لحظه را نمی پذیرفت؛ به همین دلیل عده ای او را مرتد می دانستند. فلسفه دانانی چون امام محمد غزالی که ریشه های دینی قوی داشتند نیز بشدت با دیدگاه های فلسفی پورسینا مخالفت می کردند.

تپه هگمتانه

مادها یکی از سه قوم اصلی هند و اروپایی (همراه پارس ها و پارت ها) بودند که وارد سرزمین ایران شدند. این قوم احتمالا 1700 سال پیش از میلاد به ایران وارد شد و در آذربایجان، کردستان، و بخشی از کرمانشاه امروزی سکنی گزید. نام سرزمین و قوم ماد نخستین بار در کتیبه های شالمانِسِر سوم، پادشاه آشور (858 تا 824 ق.م) دیده شده است. هرودوت “دیااوکو” (حدود 715 ق.م) را بنیانگذار پادشاهی ماد و موسس شهر هگمتانه (همدان) می داند. با این حال، مورخان معتقدند سیاکزار، نوه دیااوکو، بود که در حدود سال 625 ق.م توانست مادها را در قالب یک پادشاهی قدرتمند ایرانی متحد کند. وی به جز کل سرزمین ایران، شمال آشور، و بخش هایی از ارمنستان را نیز در سلطه خود گرفت.

همدان، تقریبا در بیشتر تاریخ ایران، مهمترین شهر کشور بوده است. در زمان مادها، همدان پایتخت ایران بود. در زمان هخامنشیان، همدان اقامتگاه تابستانه پادشاهان بشمار می رفت. در زمان اشکانیان هم این شهر همچنان یکی از اقامتگاه های مهم پادشاه و درباریان بود. آرامگاه شهبانو “استر” (همسر یهودی خشایارشاه) در همدان نشاندهنده اهمیت تاریخی این شهر است. باباطاهر و بوعلی سینا نیز در قرن یازدهم میلادی در این شهر دفن شده اند که این هم به روشنی نشان می دهد حتی تا قرن ها پس از ورود اسلام به ایران، همدان اهمیت راهبردی خود را حفظ کرده بود. 

تپه هگمتانه مجموعه ای فرهنگی در حاشیه شهر همدان است که بخشی از خرابه های یک محله باستانی و موزه تاریخی را شامل می شود. در موزه یادشده، شما می توانید از انواع سکه های زر و نقره گرفته تا انواع ظرف و مهر و تندیس های مفرقی و غیره دیدن کنید. بیشتر اشیای موزه به هزاره اول قبل از میلاد و تمدن مادها مربوط می شود. از بین این همه چیز، من نمی دانم چرا به تصویر زیر علاقمند شدم…یک بنده خدا که با چند کوزه دفن شده و اسکلت و اشیای دفن شده با او را عینا به موزه آورده اند:

راستی یادتان باشد که حتما از محله قدیمی تپه هگمتانه که با ایرانیت مسقف شده هم بازدید کنید.

گنجنامه

“گنجنامه” دو کتیبه تاریخی بر قطعه سنگی عظیم از جنس خارا است که یکی به داریوش اول هخامنشی و دیگری به فرزندش، خشایارشا تعلق دارد. در کتیبه داریوش نوشته شده: “خدایی است بزرگ اهورامزدا که این زمین را آفرید و آن آسمان را آفرید و انسان را آفرید و شادی را آفرید برای انسان. او داریوش را شاه کرد؛ یک شاه از بسیاری، یک فرماندار از بسیاری.

من داریوش، شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه کشورهای دارای مردم زیاد، شاه در این سرزمین دور و دراز، پسر ویشتاسپ، یک هخامنشی هستم”.

این متن به سه خط میخی پارسی، بابلی، و ایلامی نوشته شده است. متن خشایارشاه هم که دست راست و اندکی پایین تر از متن پدر نگاشته شده، تقریبا تکرار واژگان داریوش بزرگ است و تنها نام و نشان خشایارشاه در آن ذکر شده. متن خشایارشا نیز به همان سه خط میخی نوشته شده است.

در مجاورت کتیبه گنجنامه، آبشاری کوتاه با همین نام قرار دارد که به ویژه در گرمای تابستان، تفرجگاهی محبوب در میان مردم است.

سخن آخر

با آگاهی از این گنجینه بزرگ شهر همدان ممکن است گمان کنید که این شهر می تواند یک قطب گردشگری باشد. با کمال تاسف باید بگویم که همدان با وضعیت فعلی اش تنها برای گردش شهروندان همدانی مناسب است. شهر، بدون در نظر گرفتن میدان امام و آثار تاریخی عنوان شده در بالا، یک آبادی بزرگ و بی قواره بیش نیست. خیابان ها زیباسازی نشده و شما احساس می کنید قدم زدن در خیابان های همدان با قدم زدن در خیابان های یک شهر پرت و دور افتاده فرق چندانی ندارد. برای رضای خدا نقشه شهر را در مجموعه فرهنگی باباطاهر که توسط میراث فرهنگی اداره می شود هم نتوانستیم پیدا کنیم! امکانات توریستی پیش کش!

در یک کلام، به عنوان یک ایرانی حتما باید یکبار به شهر همدان، پایتخت تمدن مادها، سر بزنید. اما اگر می خواهید برای گذراندن وقت با خانواده در یک تعطیلات کوتاه به شهری زیبا بروید، سفر به همدان را فراموش کنید.

ناخودآگاه به یاد شهرهای شیراز و فومن افتادم. اولی شهری غنی از نظر فرهنگی و آثار تاریخی است که شهرداری و شهروندان آن همت کرده و با زیباسازی خیابان ها، ایجاد امکانات راهنمایی و گردشگری و احداث هتل های نسبتا زیبا و با کلاس، آن را به یک قطب گردشگری در کشور تبدیل کرده اند. دومی (فومن) از نظر آثار تاریخی اصلا به پای شیراز و همدان نمی رسد، اما آنقدر شهر زیباسازی شده که شما اگر یکبار بروید، دوست دارید بار دیگر و بارهای دیگر هم به آنجا سفر کنید.

توضیحات تکمیلی یک دوست همدانی:

…البته در مورد زیباسازی شهر دارن یه کارایی می کنن! منتها بیشتر جاهایی زیباسازی شده که اصلا به مناطق تاریخی نزدیک نیست…

همدان جاهای خیلی خیلی زیادی برای دیدن داره…
گنبد علویان ، غار علیصدر و….

شاهزاده ایران، غایب بزرگ در ایران

4

بالاخره “شاهزاده ایران، شن زمان” هم بر پرده سینماها آمد. این فیلم که در آغاز اکران و تا دیروز (دوشنبه) به 133 میلیون دلار فروش جهانی رسید، درباره پسری غیر درباری است که به فرزندخواندگی پادشاه ایران در می آید و پس از آنکه توسط افراد شریر به خیانت و قتل متهم می شود در اتحاد با دختری از شهر الموت برای مبارزه با شرارت و رساندن خنجر زمان به جایگاه خود تلاش می کند.

بیش از 11 هزار نفر در وبگاه معتبر imbd برای این فیلم نقد نوشته اند و من بسیاری از آنها را طی روزهای اخیر خواندم. نقدها خیییییلیییییی متفاوت بودند. برخی فیلم را شایسته رتبه عالی و برخی دیگر شایسته رتبه بسیار بد دانسته اند. آنچه از میان همه این نقدها می توان دریافت این است که بسیاری از منتقدان از “داستان” فیلم خوش شان نیامده که البته این قابل درک است؛ چراکه فیلم بر اساس یک داستان نوشته ی یک داستان نویس تولید نشده، بلکه فیلم اقتباسی از یک بازی رایانه ای با همین نام است و طبیعی است که بازی های رایانه ای فاقد عناصر داستانی بسیار قوی هستند.

تقریبا همه منتقدان از بازی خوب “جیک جیلنهال” (دستان) و “جما آرترتون” (تهمینه) تمجید کرده اند و فیلم برداری، صحنه آرایی، و جلوه های رایانه ای شاهزاده ایران را شایسته تقدیر دانسته اند. برخی هم تحت تاثیر فیلم برداری قوی فیلم، از کارگردانی “مایک نیوول” هم تعریف کرده اند. البته برخی دیگر از نحوه تدوین فیلم گلایه داشتند که این هم تا حدی به خود کارگردان بر می گردد.

راستی! تا یادم نرفته، فیلم شاهزاده ایران به هیچ روی فیلمی تاریخی نیست و داستانی تخیلی دارد که بر پایه سرگرمی ساخته شده است. برای همین هم در این فیلم عناصری از ایران ساسانی، در کنار هخامنشی و حتی ایران پس از اسلام دیده می شود.

از نظر گیشه، شاهزاده ایران در تعطیلات آخر هفته ی اول نمایش خود با 37 میلیون دلار فروش در آمریکا پس از قسمت آخر کارتون شرک و فیلم “سکس و شهر” در جایگاه سوم ایستاد. با توجه به اینکه شرکت دیزنی برای فیلم شاهزاده ایران چیزی بین 150 تا 200 میلیون دلار (روایت ها متفاوت است) خرج کرده، این مقدار فروش بلیط کمی ناامیدکننده به نظر می رسد. با این حال، فروش جهانی شاهزاده ایران اوضاع را تغییر داد. کارتون شرک در دو هفته اول نمایش خود نزدیک به 150 میلیون دلار فروش داخلی و 25 میلیون دلار فروش خارجی داشته و فیلم “سکس در شهر” در هفته نخست اکران، از 27 میلیون دلار فروش خارجی بهرمند شده است. در مقابل فیلم شاهزاده ایران در چهار روز نخست اکران داخلی، تنها 37 میلیون دلار فروش کرد، اما در بازار جهانی به فروش 95 میلیون دلار دست یافت. بنا بر گزارش ها، شرکت والت دیزنی این فیلم را در 47 کشور جهان اکران کرده که در همان هفته نخست در 40 کشور جهان مقام پرفروش ترین فیلم هفته را کسب کرده است.

اما نگاهی به فروش فیلم در کشورهای مختلف هم خالی از لطف نیست:

بریتانیا با بیش از 60 میلیون جمعیت، در دو روز اول اکران: 2 میلیون دلار

اسپانیا با 40 میلیون جمعیت در دو روز اول: 3 میلیون دلار

ترکیه با بیش از 70 میلیون جمعیت در دو روز اول: 764 هزار دلار

اسراییل با 6 میلیون جمعیت در دو روز اول: 453 هزار دلار

امارات متحده عربی با نزدیک به 5 میلیون جمعیت در دو روز نخست: 973 هزار دلار

چین با یک میلیارد و سیصد میلیون: 8.1 میلیون دلار

فرانسه با 64 میلیون جمعیت: 5.5 میلیون دلار

روسیه با 140 میلیون جمعیت: 9.7 میلیون دلار

هندوستان با یک میلیارد و صد و چهل میلیون: 3.3 میلیون دلار (با وجودی که درخشان نیست، اما پرفروش ترین رکورد برای فیلم های تاریخ دیزنی و پرفروش ترین رکورد برای فیلم های خارجی 2010 محسوب می شود)

کره جنوبی با 50 میلیون جمعیت در دو روز نخست: 4.3 میلیون دلار (40 درصد از کل بازار سینمای کره!)  

مکزیک با 110 میلیون جمعیت: 3.9 میلیون دلار

استرالیا با 20 میلیون جمعیت: 3 میلیون دلار

نتیجه گیری با خودتان. البته به دلیل پرهیز از زیاده نویسی، همه کشورها را ننوشتم. اما یک سوال در ذهن من نقش بسته که آنرا با شما در میان می گذارم. با توجه به اینکه یکی دو تا از سینماهای منطقه لاله زار تهران، همیشه یکی دو فیلم خارجی (اکثرا هالیوودی) را بر پرده خود دارند، می توان نتیجه گرفت که پخش فیلم سینمایی آمریکایی در ایران ناممکن نیست. سوال من این است که آیا واقعا جای “شاهزاده ایران، شن زمان” در سینماهای کشور ایران خالی نیست؟! و اگر این فیلم در کشور ما هم اکران می شد، آیا نمی توانست با فروش میلیاردی خود، گوشه ای از دردهای سینماداران ایران را درمان کند؟  

از تهران تا آلاشت

1

جمعه 27 فروردین 1389 خورشیدی فرصتی دست داد تا از دل رویدادهای تکراری کلانشهر تهران فرار کنیم و به دشت و دمن بزنیم. مقصد نخست کوه دماوند بود که چون نخستین سفرمان به آشیانه ی این “دیو سپید پای دربند” را تجربه می کردیم، به اشتباه، عزم شهر دماوند کردیم و البته از کرده ی خود پشیمان هم نیستیم؛ دیدار از شهر زیبای دماوند یک تجربه بود و دیدن ویلاهای میلیاردی حومه شهر، تجربه ای دیگر! اگر شما هم گذرتان به شهر دماوند افتاد، از میدان قدس به راست بپیچید تا ابتدا گل و نهال فروشی های بسیار بزرگ و پس از آن ویلاهای بسیار بزرگی را ببینید که تماشایشان هم شما را از یکنواختی خارج می کند.

ادامه همان خیابان به جاده “مشاء” می رسد که پس از چند کیلومتر شما را به آن دردانه باشکوه ادبیات ایران، قله دماوند، می رساند. بلندترین آتشفشان قاره آسیا 5610 متر ارتفاع دارد و درضمن بلندترین کوه ایران و سراسر منطقه خاورمیانه هم هست. عده ای از دانشمندان هم ارتفاع آنرا 5800 متر برآورد کرده اند. از زمانی که W. Taylor Thomson، کوهنورد اروپایی، در سال 1837 نام خود را بعنوان نخستین فاتح قله دماوند ثبت کرد تا امروز، این کوه جایگاهی استوار برای قدرت نمایی کوهنوردان و لذت گردشگران بوده است. عده ای هم برای آرامش و تمدد اعصاب در چشمه های آبگرم دماوند به آنجا می روند.

چون از کوه دماوند به شهر فیروزکوه راه ماشین رو نیست، تا لاسم (Lasem) روی آسفالت و از آنجا حدود 15 کیلومتر روی یکی از بدترین جاده های خاکی کشور رانندگی کردیم تا قدر عافیت بدانیم! ولی جالب اینجا است که در مسیر همان 15 کیلومتر کذایی آنقدر چشمه و رستنگاه های طبیعی و جلوه های به یادماندنی دیدیم که احساس کردیم ارزش یکبار تجربه را داشت. در انتهای آن راه خاکی، به آزادراه تهران – شمال رسیدیم که ما را به فیروزکوه برد. اما اینک می دانیم که “کوه دماوند” و “آلاشت” دو مقصد جداگانه هستند و بهتر است در یک سفر به سراغ هر دو نرویم.

به هر روی، در فیروزکوه استراحتی کردیم و نهار خوردیم؛ سپس به راه خود ادامه دادیم. جنگل های پراکنده مازندران از شهر کوچک “ورسک” به بعد آذین بخش راه مان شد. روی کوه چند ردیف خط آهن کشیده شده و عبور قطارهای باری قدیمی صحنه هایی منحصر به آن منطقه را برای بیننده ایجاد می کند. یکی از این خط آهن ها درست از روی تقاطع جاده شمال با جاده آلاشت می گذرد. این تقاطع در شهر کوچک سوادکوه واقع است و در بالای آن، ماکت بزرگ یک قطار باری و زیر آن تابلوی “به شهر به یادماندی آلاشت خوش آمدید” قرار دارد که ناخودآگاه این جمله را در ذهن شما تداعی می کند: “به زادگاه رضاشاه خوش آمدید!”

ویژگی جاده آلاشت

وارد جاده آلاشت که می شوید تصور می کنید با یک راه کوهستانی جنگلی طرف هستید که در گیلان و مازندران بسیار دیده می شود. اما دقایقی که با خودروی خود به بالا بروید کم کم هوا خنک تر و مرطوب تر می شود و بالاخره پس از چند دقیقه دیگر، مه پراکنده صحنه هایی شبیه به ایجاد بخار تزئینی در جشن عروسی (!) را البته در جاده ای جنگلی و زیبا ایجاد می کند. و این آخر داستان نیست! بازهم چند دقیقه که برانید، ناگهان “مه انبوه” شما را غافلگیر می کند و مجبور می شوید چراغ نوربالا و چراغ های مه شکن خود را با این امید روشن کنید که اگر خودرویی از مقابل آمد، دست کم نور چراغ تان را ببیند؛ چون خودروی شما که از فاصله بیش از 10 متر به هیچ وجه قابل رویت نیست. روش رانندگی در چنین جایی هم این است که خط سفید وسط جاده را دنبال کنید، زیرا حاشیه های جاده را نمی بینید.

                                          

تصویر بالا:  جاده آلاشت؛ ابتدای حوزه مه آلود!     تصویر پایین:  جاده آلاشت؛ نزدیکی روستا، ابر زیرپای شما است

بالاتر که بروید، شاید پس از 10 یا 15 دقیقه، مه پایان می یابد و تازه شما با صحنه جالبتری روبرو می شوید: به نزدیکی آلاشت که برسید، در ارتفاع 1900 متری، مِهی که حدود 20 دقیقه داخلش بودید را زیر پاهایتان خواهید یافت؛ ابر را از بالا می بینید؛ درست مثل وقتی که داخل هواپیما هستید. در واقع، حدود 60 درصد از جاده در بیشتر روزهای سال داخل مه هست و شما از زیر آن به بالای آن سفر می کنید.

آلاشت

آلاشت (در زبان محلی یعنی آشیانه عقاب) روستایی بزرگ است و عقاب هایی که در کل منظقه هستند احتمالا وجه نام گذاری این روستا است. روستای آلاشت بدلیل انتساب به خاندان پهلوی، در زمان محمدرضاشاه (1352) دارای شهرداری شد و از آن زمان تاکنون در تقسیمات کشوری بعنوان شهر شناخته می شود؛ هرچند هویت روستایی خود را کاملا حفظ کرده است. به گفته جمشید ابراهیم نژاد، شهردار آلاشت، به جز تاسیس شهرداری، تنها عنایت ویژه ای که شاه به این روستا داشت این بود که در سال 1353، یک مسجد جامع برای آن ساخت.

به طور کلی، روستا بوسیله دو جاده ی آسفالت شده، به دوبخش بالاآلاشت و پایین آلاشت تقسیم می شود. شهرداری، هتل ها، رصدخانه ستاره شناسی، و دیگر نمادهای شهری در بالاده و بیشتر خانه های ساکنان در پایین ده قرار دارد. گنبد رصدخانه آلاشت که برای ستاره شناسان آماتور ساخته شده، چهارمتر قطر دارد و تلسکوپ آن از نوع 14 اینچی، ساخت آمریکا (شرکت “مید”) است. برای توضیح بگویم که لنز تلسکوپ های غیرحرفه ای معمولا در اندازه های 6، 8، 10، 12، و 14 اینچی ساخته می شود و نوع 14 اینچی آن، قوی ترین تلسکوپ غیرحرفه ای بشمار می رود.

خانه ای که رضاشاه در آن به دنیا آمد در انتهای جاده پایین آلاشت واقع است؛ جاده به گونه ای طراحی شده که روستا را از پایین دور می زند و به میانه آن می رسد؛ از آنجا به بعد باید از خودروی خود پیاده شوید و پیاده در کوچه های باریک و روستایی آلاشت به راه تان ادامه دهید.

خانه زادگاه رضاشاه، 150 سال پیش ساخته شده و در واقع به پدربزرگ او متعلق بوده است. سپس در تقسیم اموال، این خانه به عموی رضاشاه می رسد. پدر رضاخان، پیش از تولد او از دنیا می رود و زمانی که نوش آفرین، مادر رضاشاه، او را باردار بود، وی را به خانه برادرشوهر می آورند و رضاشاه در خانه عموی خود به دنیا می آید.

در اثر زمین لرزه ای که در سال های پادشاهی محمدرضاشاه رخ می دهد، بخشی از طبقه دوم خانه ویران می شود، اما چون ساختمان در میراث فرهنگی ثبت شده بود، همانند روز نخست و با همان مصالح ترمیم می شود. خانه یادشده، پس از انقلاب اسلامی ابتدا به دبیرستان و سپس تا سال 1382 به کتابخانه عمومی تبدیل می شود. از سال 1387 هم این ساختمان به موزه مردم شناسی آلاشت تغییر نام می دهد. شما با خرید یک بلیط 500 تومانی، ضمن بازدید از داخل خانه ای قدیمی و سنتی، با ابزارهای زندگی سنتی اهالی قدیمی این روستا هم از نزدیک آشنا می شوید و می توانید انواع ابزارهای ریسندگی، ظرف های فلزی و چوبی، چراغ های نفتی و گردسوز، داس و تبر و ترازو و چرتکه و غیره را از نزدیک مشاهده کنید.

 

 نکته مشکوک (خشکیدن درختان)

به نظر می رسد بخش قابل ملاحظه ای از درختان کوتاه قد جنگل های اطراف آلاشت خشک شده است. در تاریخ 27 فروردین بسیار بعید است که درختانی وجود داشته باشند که هنوز شکوفه نداده باشند؛ به هر روی اگر واقعا این بخش از جنگل که شاید 4 یا 5 هکتار باشد خشکیده، بهتر است سازمان محیط زیست کشور فکری برای احیای آن بکند. خیلی حیف است آن همه منظره زیبا با صحنه 5 هکتار درخت خشکیده خراب شود. هرچند خود این موضوع که چطور بخشی از وسط یک جنگل سبز ناگهان خشک می شود هم سوال بحث برانگیزی است!

                                         

  ساکنان روستا با چنین چراغ هایی خانه هایشان را روشن می کردند و با چنان ظرف هایی چای می نوشیدند

راه ترکیه

1

در روابط بین الملل موقعیت کشورها را به سه دسته کلی می توان تقسیم کرد:

یک. کشورهایی که قدرت جهانی هستند؛ مانند آمریکا، اتحادیه اروپا، چین. تصمیم هر یک از این قدرت ها می تواند معادلات سیاسی و اقتصادی هر نقطه ای از جهان را تغییر دهد؛ به همین دلیل سیاست هایشان با حساسیت بیشتری از سوی کشورهای دیگر دنبال می شود.

دو. کشورهایی که قدرت منطقه ای هستند؛ مانند روسیه، مصر، عربستان سعودی، ایران. این کشورها روی کشورهای همجوار خود نفوذ دارند و از آنها بعنوان برگ برنده در بازی با قدرت های جهانی استفاده می کنند. برای مثال روسیه از گرجستان در بازی با غرب استفاده کرده است.

سه. کشورهایی که قدرت نیستند؛ مانند قطر، بولیوی، نیجریه، عمان، تایلند، و… . این کشورها نقش برگ برنده قدرت های منطقه ای را بازی می کنند. بعضی از آنها، مانند لیبی، ممکن است هر از گاهی جفت و لگد هم بیاندازند و عربده هم بکشند، اما در نهایت قدرت های جهانی و منطقه ای از همان جفت و لگدها و عربده ها هم در بازی هایشان استفاده می کنند.

همین امروز که این مطالب را می نویسم، نخست وزیر یک از قدرت جهانی میهمان نخست وزیر یک قدرت جوان منطقه ای است. خانم آنگلا مرکل، صدراعظم آلمان امروز و فردا در ترکیه خواهد بود تا برای گفتگو درباره مسایل فی مابین با مقام های ترک دیدار کند. عبارتی که زیر آن خط کشیدم را اینگونه رمزگشایی کنید: …بازی با برگ های برنده…

دولت فعلی ترکیه، با وجود گرایش مذهبی و ظاهر اسلامگرایانه، یک دولت کاملا ترک و منطقی است. هدف این دولت ترک در عرصه بین الملل، مانند همه دولت های پیش از خود، عضویت در اتحادیه اروپا است. عضویت در این اتحادیه برای ترکیه به معنای افزایش چشمگیر قدرت اقتصادی در منطقه خاورمیانه و افزایش پشتیبانی سیاسی اروپا از این کشور است. به بیان دیگر، عضویت در اتحادیه اروپا به معنای اعطای امتیاز از سوی اروپا به ترکیه است. طبیعی است که ترک ها چنین هدفی را هرگز فراموش نمی کنند.

اما ترکیه برای رسیدن به این هدف به برگ هایی هم نیاز دارد؛ بویژه اینکه عضوهای ارشد اتحادیه اروپا با ورود این کشور مخالفند؛ چون ورود ترکیه با اقتصاد ضعیف تر از اروپا به معنای فشار مضاعف بر قدرت های اقتصادی این اتحادیه است. افزون بر این، ترک ها کشور اروپایی قبرس را هم به دلایل ناسیونالیستی ترکی به رسمیت نمی شناسند و همین امر عضویت شان در اروپا را دشوارتر می کند.

شاید مخالفت با تحریم های ایران، فعلا بزرگترین برگ برنده آنها باشد. اگر همین امروز اتحادیه اروپا ترکیه را به عضویت خود بپذیرد، همین امروز کشور ترکیه این آمادگی را دارد که با صدای بلند از تحریم ایران دفاع کند. درست همانطور که در جریان رای گیری برای فرماندهی دانمارک بر نیروهای ناتو عمل کرد. در آن جریان ترکیه بدلیل اعلام انزجار از کاریکاتوریست دانمارکی که به پیامبر اسلام اهانت کرده بود در ابتدا با فرماندهی آندرس فوگ راسموسن (نخست وزیر سابق دانمارک) بر نیروهای ناتو مخالفت شدید می کرد، اما هنگامی که پس از مذاکره قرار شد تعدادی از پست های معاونت فرماندهی به ترکیه واگذار شود، این کشور به فرماندهی وی رای مثبت دادند.

ترک ها برگ های برنده دیگری هم دارند. سه و نیم میلیون ترک ساکن آلمان با جامعه آلمانی همگونی اجتماعی و فرهنگی ندارند و گاه و بیگاه باعث تنش در این جامعه و ایجاد فضای مناسب برای عرض اندام نئونازی های مخالف خارجی می شوند. یکی از طرح های جدی همه دولت های آلمان، ادغام و ذوب ترک های مهاجر در جامعه آلمانی بوده است. در چنین شرایطی سال 2008 رجب طیب اردوغان، نخست وزیر ترکیه در سخنانی جنجالی در اجتماع ترک های شهر کلن از آنان خواست که ملیت ترک خود را هرگز فراموش نکنند و با ادغام در جامعه میزبان به ترکیه خیانت نکنند! یکی از چالش های امروز ترکیه و آلمان هم این است که ترکیه اصرار دارد در کشور آلمان دبیرستان های ویژه ترک زبانان راه اندازی کند و البته آلمان اجازه چنین کاری را فعلا به دولت ترکیه نداده است.

ترکیه پس از عضویت در اتحادیه اروپایی یا حتی شراکت ویژه با اروپا (آنطور که خانم مرکل پیشنهاد کرده) برای ایفای نقش قدرت منطقه ای به کشورهایی نیاز خواهد داشت که از او حمایت کنند. به بیان ساده تر، هر قدرتی تنها به شرط وجود تعدادی هوادار، “قدرت” خواهد بود. آذربایجان و ازبکستان و ترکمنستان هدف های درازمدت ترکیه هستند. بعلاوه، لبریز شدن بازار استان های آذربایجان غربی و شرقی ایران از کالاهای ساخت ترکیه و نیم بها بودن هزینه دانشگاه در ترکیه برای آذری زبانان ایران را هم در همین راستا ارزیابی کنید. اگر می خواهید بیشتر این موضوع را لمس کنید، به شهرهای بزرگ آذربایجان سر بزنید تا ببنید چطور “جوانان” بجای تماشای شبکه های ایرانی شبکه های ماهواره ای ترکیه را تماشا می کنند، لباس ترک می پوشند، خمیر دندان ترکیه ای استفاده می کنند، روی تشک ترکیه ای می خوابند، هر وقت بتوانند برای گردش به آنتالیا، آنکارا، و استانبول می روند و خیلی هایشان هم آرزو می کنند بتوانند از دانشگاه های نیم بهای ترکیه پذیرش بگیرند.  

ایراناهایر

0

مطابق معمول داشتم وبگردی می کردم که این پایگاه خبری نظرم را به خود جلب کرد: http://farsi.iranahayer.com. در بالای صفحه ی سایت، “ایراناهایر” اینگونه معرفی شده است: “پورتال خبری ارامنه ایران”. به قول خارجی ها OK!!

بعد برای اینکه بفهمم موسسان و اداره کنندگان سایت چه کس یا کسانی هستند، به بخش “درباره ما” رفتم:

با درودی دوباره، اینبار با زبانی دیگر اما با اهدافی واحد خدمت هم میهنان گرامی عرض ادب میکنیم. سلام و درودی از ناب ترین نوع  آن ‘ که گوئی هم میهنان میهمان این کوشک را به گرمی به آغوش میگیریم و دستان پر محبتشان را به داغی گدازه های دماوند می فشاریم و رویمان را به همراه لایه لایهء اندیشه های بی بضاعتمان‘ با پاکی پهنهء نیلگون خلیج فارس و خروش امواج ارس  بر دیدگان شما پارسی زبانان مهربان عرضه میداریم…

دمتون گرم! بخصوص “پاکی خلیج فارس” و “خروش ارس” جگرم را جلا آورد.

…از جهت دینی مسیحیان ارمنی و پیرو کلیسای مرسلی  Apostolic حواریون یا گریگوری و حوزهء عالیهء سیلیسی (لبنان) به پیشوائی عالیجناب جاثلیق آرام اول  می باشیم…

بسیار خوب. گرایش مذهبی گردانندگان سایت هم معلوم شد.

…امیدواریم افزون بر مطالبی که خدمت بزرگواران عرضه خواهیم دشت، از ارشادات و راهنمائی های بینندگان خردورز  نیز بهره ای داشته باشیم.

هیئت تحریریه سایت خبری ارامنه ایران

همین؟! قسمت “تماس با ما” هم که فقط یک فورم اینترنتی ساده است که نه مشخص می کند که نویسندگان سایت کجا هستند و نه معلوم می کند که شما با چه کسی دارید تماس می گیرید. بابا، “پورتال خبری” یک اسمی، آدرسی، چیزی از خودش باید به مخاطب ارایه کند که خواننده بداند دارد به حرف های چه کسی گوش می دهد. وقتی سایت بی نام و نشان شد، حدس و گمان آغاز می شود: با آن ادبیات خاص که در بخش “درباره ما” خواندیم (خدمت به هم میهنان، پاکی خلیج فارس، مسیحیان ارمنی…) می شود حدس زد که گردانندگان سایت، از هم میهنان ارمنی ما هستند. اما وقتی به ادبیات بکار رفته در خبرهای سایت توجه می کنید، پاک گیج و سردرگم می شوید: (“آقای “سیران اوهانیان” وزیر دفاع کشورمان…”، یا “وزارت امور خارجه کشورمان گزارش می دهد که پارلمان استان کاتالونیای اسپانیا در خصوص شناسایی نسل کشی ارامنه تصمیمی نهایی خود را اتخاذ نموده است”.)

من که باور نمی کنم شهروندان ایران، “سیران اوهانیان” را وزیر دفاع کشورشان بدانند. بعد جالب اینه: برای تسلیت به مناسبت درگذشت پزشک عالیقدر “دکتر هاراطون داویدیان” عضو فرهنگستان علوم پزشکی جمهوری اسلامی ایران، باز هم از همان ادبیات “از اساتید پیشکسوت روانشناسی کشور” استفاده می شود. آقا! مگر می شود یک نفر 2 تا کشور داشته باشد؟ شما که سایت به این بزرگی دارید، حرفه ای هم عمل کنید تا شبهه ایجاد نشود. اگر “ایراناهایر” متعلق به وزارت خارجه کشور ارمنستان است، لطفا این را ذکر کنید. چه اشکالی دارد؟ نزدیک شدن ملت های ایران و ارمنستان، ایران و تاجیکستان، ایران و آذربایجان، و… جزو علایق تاریخی ایرانیان است. اگر هم متعلق به هر کس یا سازمان دیگری است، آشکارا معرفی کنید. بعد دیگر لازم نیست مخاطبان تان را به داشتن ملیت دوگانه ایرانی و ارمنستانی مفتخر کنید.

 

راستی حیفم اومد از “ایرانیان ارمنی” بنویسم و یادی از این مرد بزرگ ترانه معاصر ایران نکنم؛ اون هم در این اسفندماه بهاری و بارانی ایران:

بارون بارونه زمینا تر میشه
گل نسا جونم کارا بهتر میشه
بارون بارونه زمینا تر میشه
گل نسا جونم کارا بهتر میشه

گل نسا جونم تو شالیزاره
برنج میکاره  میترسم بچاد
طاقت نداره طاقت نداره
طاقت نداره طاقت نداره 

سفر به مهاباد

0

باحال

صد و چند کیلومتر پایین تر از ارومیه، جایی بین “پیرانشهر” و “میان دوآب” شهری بنام “مهاباد” قرار دارد که گرچه جزو استان آذربایجان غربی است، اما اکثریت مطلق مردم آن از هموطنان کرد ما هستند؛ “زبان فارسی” همراه با یک عشق مشترک بنام “ایران” چیزهایی است که میان کردها و آذری های منطقه ارتباط و دوستی نزدیک برقرار کرده است. نزدیک به چهل کیلومتر دورتر از مهاباد، در میانه ی جاده ای زیبا و نیمه کوهستانی که بسوی “بوکان” می رود، مسیری انحرافی در سینه کش کوه قرار دارد که شما را به سوی غار سهولان هدایت می کند.

پس از خرید بلیط (نفری هزار تومان) شما از تعداد زیادی پله پایین می روید تا به دالانی تنگ و تاریک برسید و از آنجا با کمی پیاده روی به زیباترین قسمت غار، یعنی بخش آبی آن راه پیدا کنید. مساحت غار 2 هکتار و ارتفاع آن از سطح دریا 1751 متر است. تعداد زیادی کبوتر چاهی رنگی و صدایشان که در غار طنین انداز می شود، از اولین چیزهایی است که توجه شما را به خود جلب می کند. آب درون غار بسیار شفاف است و عمق آن در ژرف ترین نقطه به 25 متر می رسد؛ برای رفاه حال کسانی مثل من که با فن شنا آشنایی ندارند، همه مجبورند در هنگام سوار شدن بر قایق، جلیقه نجات تن کنند.

نکته آخر هم اینکه انباشت سنگ های آهکی شکل های بی نظیری مانند “عروس دریایی”، “پای فیل”، “لاکپشت”، “هواپیما” و… را درون غار ایجاد کرده که هنگام قایق سواری، تماشاگران را به خود جلب می کند. ولی نه…نکته آخر اون نبود! نکته آخر اینه که عکس ها نمی توانند 10 درصد از زیبایی غار را هم نمایش دهند؛ حتما خودتان تشریف ببرید و سیاحت کنید.

ضدحال

جاده ارومیه – مهاباد در راستای دریاچه ارومیه قرار دارد و ما که قبلا از عقب نشینی ساحل دریاچه آگاه بودیم، حالا با پدیده ای جدید آشنا شدیم: چیزی نزدیک به 20 کیلومتر از جنوب دریاچه ارومیه نیمه خشک شده است؛ یعنی شما با حوزچه هایی از آب در میان صحرای نمک روبرو هستید. این پدیده ناشی از بستن و انحراف مسیر رودخانه های منتهی به دریاچه ارومیه در همین چهار پنج سال اخیر است.  بالاتر، درجایی که انتهای جاده دریا شناخته می شود و نمی دانم چه کسانی در گذشته، در کمال بی شعوری و حماقت دریاچه را با خاک پر کرده بودند تا از میان آن جاده بزنند هم، حالا دریاچه کاملا خشک شده و شما جاده ای دارید که از وسط صحرای نمک عبور می کند.

بی هیچ مقدمه از شما دعوت می کنم به این پیوند سر بزنید. وبگاه رسمی “سازمان محافظت و احیای دریاچه بالسام” در کشور کانادا. بالسام دریاچه ای متوسط و کاملا معمولی در کشور کانادا است، اما در این سرزمین (مانند بقیه کشورهای پیشرفته) هر دریاچه، یک سازمان محافظت فیزیکی دارد. طبق آنچه در وبگاه سازمان محافظت از دریاچه بالسام نوشته، این سازمان موسسه ای دولتی است که وظایف زیر را برعهده دارد: 

  • مدیریت دریاچه
  • ساماندهی امکانات گردشگری
  • کنترل مرتب کیفیت آب
  • انجام گشت های امنیت آب
  • کنترل فرسایش
  • بازرسی و کنترل بهره برداران از آب دریاچه، ساکنان بومی، و زمین داران
  • هوادهی به آب
  • کنترل گیاهان آبزی
  • لایروبی
  • ساخت و مدیریت سدهای مربوط به دریاچه

این یعنی سازمانی که سدسازی می کند، مسوولیت حفاظت از دریاچه را هم برعهده دارد. این یعنی کانادا کشور جهان اول است و ایران کشور جهان سوم.

دریاچه ارومیه

0

«دریاچه ارومیه»، با حدود 140 کیلومتر طول و 30 کیلومتر عرض، بزرگترین دریاچه داخل ایران و یکی از بزرگترین دریاچه های آب شور در جهان بود. صرف نظر از همه ویژگی های درمانی آب شور و لجن های طبی موجود در ساحل آن، دریاچه ارومیه زیستگاه گونه ای جانوری است که بدان اهمیت دوچندان بخشیده است. «آرتمیا» (artemia) نام این جانور سخت پوست و ریز است که در صنعت پرورش ماهی نقش طلا را بازی می کند. این جانور بهترین غذا برای ماهی های آکواریومی است و کنسانتره آن بصورت غذای ماهی فروخته می شود. همچنین از آرتمیا برای آزمایش سم، داروها و مواد شیمیایی در صنایع داروسازی استفاده می شود. به همین دلیل، دریاچه هایی که بطور طبیعی زیستگاه این جانور هستند مورد توجه ویژه قرار دارند؛ برای نمونه «دریاچه بزرگ نمک» در ایالت یوتا (Great Salt Lake) از چنین موقعیتی برخوردار است و این ایالت دریاچه بزرگ نمک را بعنوان زیستگاه اصلی آرتمیا در ایالات متحده آمریکا به گردشگران داخلی و خارجی معرفی می کند.

حالا فکر می کنید اصالت این طلای صنعت پرورش ماهی متعلق به کدام سرزمین است؟ پاسخ این است: «ایران». قدیمی ترین منبع علمی مکتوب درباره آرتمیا در سال 982 میلادی، یعنی 1027 سال پیش، «دریاچه ارومیه» در آذربایجان را بزرگترین زیستگاه آرتمیا معرفی می کند. مراجعه کنید به: http://en.wikipedia.org/wiki/Brine_shrimp

سازمان جهانی یونسکو فهرستی از زیستگاه های منحصر به فرد در جهان را با نام فهرست «میراث کره زمین» (biosphere reserve) معرفی کرده است. یکی از نخستین نام های موجود در لیست میراث های کره زمین «دریاچه ارومیه» است که در سال 1976 در این فهرست به ثبت رسیده. در صفحه مربوط به این دریاچه در سایت یونسکو (http://www.unesco.org/mabdb/br/brdir/directory/biores.asp?mode=all&code=IRA+07) پس از اشاره به وجود «جنگل های پسته» و انواع گیاهان Artemisia (گونه هایی از گیاهان معطر) در جزیره های دریاچه ارومیه، از این دریاچه بعنوان یکی از بهترین اماکن برای پژوهش بر روی «پلیکان»، «فلامینگو»، و دیگر مرغان دریایی نام برده شده است.

اما این مقدمه را گفتم تا به این حقیقت تلخ اشاره کنم که دریاچه ارومیه، این میراث جهانی کره زمین و افتخار ملی ایران در صورت ادامه سهل انگاری و بی تدبیری مسوولان کشور به زودی به موزه میراث جهانی کره زمین خواهد پیوست. داستان از آنجا آغاز شد که روزنامه همشهری و خبرگزاری مهر در اوایل سال جاری خورشیدی، خبر از بحرانی شدن وضع دریاچه دادند. خبرگزاری مهر در گفتگو با کیومرث کلانتری، مدیرکل حفاظت از محیط زیست آذربایجان غربی از او نقل کرد که «بنا بر تحقیقات انجام شده از ۱۲ سال پیش تا کنون نمودار تراز آب پارک ملی دریاچه ارومیه رو به پایین است.» این خبرگزاری همچنین به نقل از یوسف علی اسدپور، مدیر موسسه تحقیقات آرتمیای ایران اعلام کرد «میزان تراکم آرتمیا در حال حاضر نسبت به 10 سال گذشه 30 برابر کاهش یافته است.»

Lake1Lake

کوچک شدن شدید دریاچه را چند روز پیش در سفر به شهر ارومیه به چشم دیدم. عکس هایی که در بالا می بینید جایی است که مردم ارومیه تا همین دو سال پیش در آن شنا می کردند و حالا باید چند کیلومتر را در کف نمکی دریاچه با ماشین رانندگی کنند تا به ساحل جدید دریاچه برسند. این عکس ها را با تلفن همراه گرفتم. مرگ دریاچه را به چشم دیدم. سازه هایی در کرانه سابق دریاچه ارومیه وجود دارد که تابلوی «پلاژ خانوادگی» بر بالای آن به چشم می خورد و طنز تلخ این است که شما تا چند کیلومتر پس از این پلاژهای خانوادگی چیزی جز نمک نمی بینید.

اما چاره چیست؟ طبیعت دست کم هفت رودخانه بزرگ را برای آبرسانی به دریاچه ارومیه قرار داده بود: «زرینه رود»، «سیمینه رود»، «گدار»، «باران دوز»، «شهرچای»، «نازلو»، و «زولا». حجم آبی که همین هفت رودخانه باید به دریاچه سرازیر کنند برای زنده ماندن آن بس است. برای اینکه تصوری از آب این رودخانه ها ایجاد کنم به این دو نکته اشاره می کنم:

یک. «شهرچای» (به فارسی: رودخانه ی شهر) درست از وسط شهر ارومیه عبور می کند. این رودخانه، به لحاظ مقدار آب، شاید پنجمین رودخانه ای باشد که به دریاچه ارومیه می ریزد و بطور خاص از زرینه رود بسیار کوچکتر است. با این همه، زمانی که سد شهرچای باز است، رودخانه در جایی در داخل شهر با عرض حدود 30 متر و عمق نیم متر جاری است. می توانید حجم عظیم آب این رودخانه را تصور کنید. متاسفانه شهرچای در بیشتر اوقات چیزی جز مسیر خشکیده یک رودخانه بزرگ نیست.

دو. هزاران سال پیش، آشوریان نام شهر مجاور این دریاچه را «اورمیا» (ارومیه) گذاشتند که از ترکیب «اور» به معنای شهر و «میا» به معنای آب در زبان سامی آشوری بوجود آمده است. یعنی «شهرِ آب». از همین نکته هم می توان به پرآب بودن این منطقه پی برد.

متاسفانه سد سازی روی رودخانه های منتهی به دریاچه ارومیه به منظور تولید برق و نیز استفاده از آب آن برای مصارف صنعتی باعث پس روی دریاچه ارومیه و کاهش شدید آب آن شده است. بطوریکه کارشناسان هم اکنون از خطر نابودی زودهنگام این دریاچه سخن می گویند.

روزنامه خبر در گزارشی (http://www.khabaronline.ir/news-10797.aspx ) اعلام کرده است که سدسازی روی رودخانه‌های زرینه‌‌رود، سیمینه‌‌رود، گدار و باراندوز با هدف تولید برق سبب شده عمق آب در این دریاچه از 16 تا 22 متر به کمتر از پنج متر برسد.

روزنامه سرمایه (http://www.sarmayeh.net/ShowNews.php?60910 ) نیز ضمن اشاره به عدم تامین سهم آب دریاچه از جانب وزارت نیرو، به این نکته تلخ اشاره می کند که وزارت راه بجای ساختن پل معلق روی دریاچه، 10 کیلومتر از سمت ارومیه و 3 کیلومتر از سمت تبریز روی دریاچه خاکریزی کرده است که این به کل اکوسیستم منطقه لطمه وارد نموده است. به پیش بینی روزنامه خبر درصورت ادامه سهل انگاری مسوولان تا «هفت سال آینده» چیزی بنام دریاچه ارومیه نخواهیم داشت و بجای آن صحرایی به وسعت 500 هزار هکتار با پنج میلیارد تن نمک به ایران افزوده خواهد شد.

افسوس! افسوس! که در کشورهای دیگر دولت ها، مدافع محیط زیست کشور خود هستند و برای بهره برداری صنعتی و توریستی از آنها با مخربان محیط زیست به زور هم متوسل می شوند و در کشور ما دولت…چه می کند؟ با یک جستجوی ساده در اینترنت ده ها سازمان دولتی مانند Colorado Water Conservation Board پیدا می کنید که تنها وظیفه آنها حفاظت فیزیکی از آب های جاری و دریاچه های قلمروی سرزمین خود است. برای نمونه این سازمان (هیات حفاظت از آب کلورادو) در صورتی که آب هر یک از دریاچه های ایالت کلورادو به دلایل طبیعی کاهش یابد، طبق قانون موظف است آب را از شهروندان این ایالت بخرد و به دریاچه بریزد. باور نمی کنید؟ به صفحه مربوط به خرید آب در سایت این سازمان سر بزنید: (http://cwcb.state.co.us/StreamAndLake/WaterAcquisitions )

در این صفحه آمده است که سازمان، آب مورد نیاز را از طریق «خریدن»، «اجاره موقت»، «وقف یا هدیه»، و «داد و ستد» (معاوضه) دریافت می کند. این سازمان همچنین فهرستی از فعالیت های خود در جهت حفاظت از آب های ایالت کلورادو را بطور مرتب روی سایت خود قرار می دهد تا در معرض قضاوت مردم باشد.

افسوس! افسوس!