http://www.gilamard.com

لات های سنتی و لات های مدرن

۰

** لات های سنتی

یک زمانی لات ها در تهران میدان داری می کردند. زورگیری، باج خواهی، ابراز قدرت از طریق نمایش خیابانی و… از عادت های رایج شان بود؛ پاش که می افتاد، قمه کشی هم می کردند.

لات ها، حوزه استحفاظی هم داشتند! معمولا خودشان مراقب بودند که به حریم دیگری وارد نشوند. داستان دعوای معروف طیب حاج رضایی و حسین رمضان یخی از آنجا آغاز شد که این دو نفر نتوانستند به حوزه قدرت یکدیگر احترام بگذارند.

“رمضان یخی” شکم طیب را سفره کرد؛ وقتی طیب از بیمارستان مرخص شد، مردم محل، مانند قهرمانان المپیک از او استقبال کردند: با پارچه نویسی به او خوشامد گفتند، خیابان برایش چراغانی شد و گروهی به استقبال او آمدند.

البته طیب هم دماغ برادر رمضان یخی را صاف کرده بود.                                    تصویر: طیب حاج رضایی

بعدها “ارباب زین العابدین”، رییس میدان سبزی و تره بار، این دو نفر را آشتی داد.

“مصطفی پادگان” یکبار در جریان نزاع خیابانی، کسی را لت و پار کرده بود. آن بنده خدا تهدید کرد که می رود نظمیه شکایت می کند. نقل است که مصطفی پادگان رفت مقابل نظمیه محل، با ساتور آرم شیر و خورشید را در هم کوبید و با صدای بلند فریاد زد “ایهاالناس! شیر اینه یا منم؟!”

آدم هایی مانند “هفت کچلون” که در اصل هشت نفر بودند، هم نقش نوچه را برای نام های بزرگ ایفا می کردند. بسیاری می گویند هفت کچلون نوچه های طیب بودند. اما یکجا خواندم که در دعوای خانوادگی طیب و رمضان یخی، هفت کچلون طرف رمضان یخی را گرفتند. به هر حال، منظور این است که لات های بزرگ، خرده لات هایی را هم جذب خود می کردند تا آسانتر به هدف هایشان برسند.

جالب آنکه آدم هایی مثل حسین رمضان یخی و طیب حاج رضایی، رهبری هیات های مذهبی محلات خود را نیز برعهده داشتند. ماه محرم یا آیین های سوگواری که فرا می رسید، این آدم ها برای هرچه باشکوه تر برگزار کردن مراسم با هم رقابت می کردند.

طیب نماد بی بند و باری و اوباشگری در دهه های ۲۰ و ۳۰ خورشیدی است. با این حال، او را به عنوان آدمی مذهبی می شناسیم. برعکس، درباره برادر بزرگتر طیب، “حاجی مسیح” که واقعا آدم دینداری بود و در تهران کارگاه آجرپزی داشت، کمتر خوانده ایم؛ چون لات نبود!!

مذهبی ترین و البته یکی از باسوادترین لات های تهران شعبان جعفری (معروف به شعبان بی مخ) بود. شعبان تا ششم ابتدایی درس خوانده بود و سواد خواندن و نوشتن داشت که این در دنیای لات ها پدیده ای به شمار می رفت. شعبان جنب پارک شهر، یک ورزشگاه (زورخانه) بزرگ داشت و بسیاری از باستانی کاران به او ارادت داشتند.

شعبان جعفری در کنار محمد علی کلی (بوکسور آمریکایی)

آیت الله کاشانی و شعبان جعفری (نشسته در جلو)

وی مقلد آیت الله کاشانی بود و این را همه می دانستند. زمانی که آیت الله از دکتر مصدق حمایت می کرد، او نیز همراه دوستان باستانی کارش برای مصدق به خیابان ها می آمد. بعدها هم که میانه کاشانی و مصدق شکرآب شد، شعبان جعفری به صف مخالفان دکتر پیوست.

 

** لات های مدرن

علی آقا کت و شلوار شیک بر تن دارد و سوار بر یک خودروی سمند، به سرعت در حرکت است. وقت ندارد در ترافیک بماند؛ بنابراین، از لاین مقابل خیابان، خلاف می رود تا زودتر به چراغ قرمز برسد. ناگهان خودرویی، در آستانه ی تصادف با او، مقابلش ترمز می کند. هر دو راننده قالب تهی می کنند. راننده خودروی مقابل، شیشه را پایین می کشد و فریاد می زند “هووووووی!”. علی آقا که از این رفتار مرد عصبانی شده، کله اش را از پنجره سمند بیرون می برد و جواب می دهد: هوی به هیکلت، مردیکه الاغ!

مردم عصبانی هستند و دایم بوغ می زنند که یعنی آقا! ول کن برو دیگه!

علی آقا ناچار می شود که کوتاه بیاید. جلوتر نزدیک به یک چهارراه، چند دختر در حال قدم زدن هستند. هوا گرم است و معمولا در هوای گرم، لباس دختران تهرانی آب می رود! با معیارهای ما، این جور لباس برتن کردن، زیاد مناسب نیست. علی آقا به من که کنارش هستم، لبخندی می زند و می گوید: رفیق، این خانوم ها چی میگن؟

بعد سری تکان می دهد و با تاسف می گوید: وقتی مملکت پر شده از دخترهای علاف که برای نمایش بدنشون میان تو خیابون، باید هم وضع ما اینطور باشه. وقتی برای جوون مردم امکان ازدواج نیست، معلومه کارش به فساد کشیده میشه.

علی آقا که معلوم است توپ پری دارد و وضعیت ظاهری دختران، نمک روی زخمش پاشیده، ادامه می دهد: جامعه بدی شده فلانی! یه زمانی مردم برای نان حلال حرمت قائل بودن. طرف به بچه هاش یاد می داد نماز بخونن و لا اقل یک ماه محرم چشم از ناموس مردم بردارن!! الان همین محسن، صاحب مغازه… هر روز خمار میره سر کار.

من که اولین بار نیست درباره خماری آقا محسن می شنوم، خودم را می زنم به آن راه (!) و می گویم: اِه؟! آقا محسن؟

علی آقا: آره بابا! کارش از هروئین هم گذشته. کراک و اینا مصرف می کنه. من معتقدم خدا عوض حروم خوری و نگاه به ناموس مردم رو تو همین دنیا میده…

خدا رحم کرد که رسیدیم جایی که من باید پیاده می شدم، اگرنه، گله های علی آقا تمامی نداشت. پیاده که شدم، گفتم “علی آقا، خلاصه التماس دعا. خونه خدا جای ما را هم خالی کنید.”

-          “محتاجیم به دعا. چشم. برای همه دعا می کنیم.”

علی آقا و خانمش به زودی به مکه مشرف می شوند. داشتم فکر می کردم در همین ۸ – ۷ دقیقه ای که با ایشان بودم، از وی زیرپا گذاشتن حقوق دیگران در رانندگی را دیدم، خشم دیدم، سوء ظن و بدبینی دیدم، غیبت هم دیدم.

چطور ممکن است دینی که در کتاب آسمانی اش بارها و بارها به رعایت حق مردم و فروخوردن خشم سفارش شده، پیروانی داشته باشد که نمونه های سنتی اش آنچنان بودند و نمونه های مدرنش اینچنین؟!

چگونه ممکن است کسی غیبت کند، به دیگران سوء ظن داشته باشد و بر آنان نام های زشت بگذارد و در عین حال، برای سفر به عربستان سعودی (حج) هزینه کند و در هیات های عزاداری هم شرکت کند؟!

با خودم گفتم شاید این دسته از افراد، ناخواسته به دنبال راه فرار هستند. چه لذتی از این بیشتر که بسیاری از قواعد اخلاقی را زیر پا بگذاری و با شرکت در هیات سوگواری یا انجام یک سفر گردشی – زیارتی به عربستان سعودی، احساس مذهبی بودن کنی؟

خدا کند به جایی برسیم که خانه خدا را در دلهایمان بیابیم و آنقدر او را به خود نزدیک بدانیم که برای دست یافتن به آرامش، نیازی به هزینه های سنگین نداشته باشیم.

افزایش نزاع و نرخ قتل در ایران

۰

سه شنبه ی این هفته، سردار احمدی مقدم (فرمانده نیروی انتظامی) در جمع فرماندهان پلیس پیشگیری کشور گفت:

افزایش نزاع، تابع تورم، شرایط جوی و خشکسالی و در برخی از مناطق به علت مشکلات فرهنگی و کاهش آستانه تحمل افزایش یافته است که پیامد این امر بالا رفتن نرخ قتل در کشور است. (۱)

 ما فرمانده نیروی انتظامی را تحسین می کنیم که دست کم، افزایش جرم در جامعه را می پذیرد و در ملا عام پیرامون آن سخن می گوید.

اما توجیه سردار احمدی مقدم درباره افزایش نزاع و نرخ قتل، به نظرم از یک نظر جای اشکال دارد. اگر اینطور باشد که سردار می گوید، پس باید گفت دزدی هم ناشی از فقر و مشکلات اقتصادی است و افزایش اعتیاد به مواد مخدر هم معلول بیکاری و کاستی های فرهنگی در مراکز آموزشی است.

البته که موارد بالا درست است و کسی در صحت آن شک ندارد. اما پس نقش پلیس در این میان چه می شود؟ آیا تاثیر شرایط جوی و خشکسالی بر نرخ قتل، تاثیر فقر بر افزایش دزدی و تاثیر بیکاری و کاستی های فرهنگی بر اعتیاد، باعث می شود نقش پلیس در گسترش این جرایم را نادیده بگیریم؟

من تا به حال ندیده ام که سردار احمدی مقدم یا دیگر فرماندهان نیروی انتظامی، نقش پلیس در جرایم اجتماعی را انکار کنند، اما جایی هم ندیده ام که به ضعف عملکرد خود در این حوزه ها صادقانه اعتراف کنند!

اول بگویم که این انتقاد به بدنه زحمت کش نیروی انتظامی وارد نیست. یعنی افسران و درجه داران پلیس نیز، مانند همه اقشار جامعه، شایسته تقدیرند و تنها فرق یک پلیس با یک بازیگر، پزشک یا مهندس عمران این است که پلیس برای رسیدن به آرمانش باید از جان مایه بگذارد؛ یعنی هر لحظه امکان دارد به خاطر شغلش، جان خود را از دست بدهد.

با این حال، باید برای کاستی های موجود هم چاره ای اندیشید و چاره ای که گیل آمرد در ادامه مطرح کرده، خطاب به فرماندهان نیروی انتظامی است:

فکر می کنم به عنوان یک پیشنهاد، بد نیست مدتی نیروی انتظامی، آرایش سازمانی پرسنل خود را تغییر دهد. مثلا از نفراتی که مسوول حمله به خانه های مردم و جمع آوری دیش های ماهواره ای هستند بکاهد و به نیروهای اداره آگاهی اضافه کند. یا مثلا سازمان مسوول گشت ارشاد و گیر دادن به سر و وضع دختران را کوچکتر کند و به سازمان مسوول مبارزه با دزدی یا اراذل و اوباش بیافزاید.

این یک پیشنهاد است. امتحانش ضرری ندارد.

 

(۱)، منبع نقل قول:  http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=1597435

دو کلمه حرف حساب

۴

ما ایران هستیم. از ۳۵۰۰ سال پیش، سرزمین ما “ایران” نام داشت. از ۲۵۵۰ سال پیش، حکومت واحد و دولت یکپارچه ایرانی داشتیم. این یک رکورد است. شمار کشورهای جهان که از آن زمان تاکنون با همان نام و زبان و هویت باقی مانده اند، به تعداد انگشتان یک دست هم نمی رسد. دیروز امارات متحده عربی با عمری حدود ۴۰ سال، توی چشمان ما نگاه کرد و گفت بخشی از خاک شما به لحاظ تاریخی متعلق به ماست و امروز هم جستجوگر گوگل نام “خلیج فارس” را از پهنه آب های جنوب ایران حذف کرد تا مبادا همسایگان عرب ما دلخور شوند.

البته که رفتار گوگل و ادعای امارات اهمیت ندارد. بر اساس دستور صریح سازمان ملل متحد، نام خلیج واقع در جنوب ایران باید در همه سندها و مکاتبه های این سازمان، “خلیج فارس” قید شود. اما باید به هوش باشیم که تغییر، همواره گام به گام نزدیک می شود. شمار فکر می کنید این عرب های حاشیه خلیج فارس، نمی دانند نقشه های گوگل ارزش حقوقی ندارد؟ فکر می کنید آگاه نیستند که اگر یکبار در فلان نشریه بین المللی یا در فلان همایش جهانی، نام خلیج فارس جعل شود چیزی تغییر نخواهد کرد؟ چرا! می دانند. اما این را هم می دانند که وقتی تعداد این اتفاق ها زیاد شد، می توانند به دنیا بگویند که “ببینید! بسیاری از کشورها این خلیج را با نام فارس نمی شناسند و فقط ایران بر این نام پافشاری می کند.”

لحظه ای به خود بیاییم و به این فکر کنیم که چه باید کرد؟

حرف حساب ما این است: آیا یادمان هست اوایل دهه ۷۰ میلادی، وقتی شورشیان ظُفار با اندیشه های مارکسیستی، تقریبا داشتند حکومت عمان را سرنگون می کردند، سلطان قابوس دست به دامن کدام کشور شد؟ آمریکا؟ شوروی؟ ابرقدرت های اسکتبار جهانی؟ نه! جواب درست این است: ایران.

ایران بود که با ارسال حدود ۴۰۰۰ نیروی ویژه و بالگردهای رزمی، شورشیان ظفار را سرکوب کرد و پادشاه عمان را دوباره بر تخت نشاند.

یادمان هست کدام کشور جهان بود که به انگلیس گفت تا تکلیف مالکیت جزایر ایرانی خلیج فارس روشن نشود، اجازه نمی دهیم کشور “امارات متحده عربی” تشکیل شود؟ آن کشور، ایران بود.

یادمان هست کدام کشور، اتحاد جماهیر شوروی را پای میز مذاکره وادار کرد که حق مالکیت ۵۰ درصدی ایران بر دریای خزر را به رسمیت بشناسد؟ خودمان بودیم به خدا!

یادمان هست کدام کشور صدام حسین را وادار کرد که حق استفاده مشاع ایران از اروند رود (شط العرب) را در الجزایر امضا کند؟

یادمان هست کدام کشور اصلی ترین نقش را در تشکیل سازمان اوپک داشت و اصلی ترین قدرت در تعیین بهای نفت جهان به شمار می رفت؟

یادمان هست انور سادات و شاه حسین و ملک فیصل (حاکمان مصر و اردن و عربستان سعودی) سیاست های منطقه ای شان را با کدام کشور خاورمیانه هماهنگ می کردند؟

بیاندیشیم و عبرت بگیریم. همین!

ره آورد کاشان

۲

با گذر از شهر قم، جاده ای را می بینید که شما را به قلب کویر هدایت می کند؛ جایی که بیابان است و خار و گون! سفر در جاده بیابانی با مسافرت در جاده کوهستانی یا جنگلی فرق های بسیاری دارد؛ در اینجا شهرها از یکدیگر دورند. دوری آبادی ها از هم، پیامد مستقیم کم آبی است؛ هر کجا اندکی آب باشد یا بتوان چاهی یا قناتی حفر کرد، همانجا شهرکی ساخته می شود.

ساکنان کویر، ارزش آب را به نیکی می دانند. این طلای کویر، برایشان آنقدر گرانبهاست که گاهی شهرها و زمین های پیرامونش را هم با نیم نگاهی به وضعیت آبِ آن، نامگذاری می کنند. شوراب، آب شیرین، مَشگان (مَشگ = مشک = ظرفی از پوست برای نگهداری آب) و… همه از نام هایی است که در راه قم به کاشان خواهید دید.

باید به کویر رفت و در آن قدم زد، زیر آفتاب داغ کویر، سایه نصف و نیمه ی درختی را غنیمت شمرد و پای آن درخت، با دیدن جوی زلال آب، خدا را سپاس گفت. تنها با داشتن چنین تجربه ایست که وقتی دُردانه شعر نوی فارسی، سهراب سپهری، می گوید “آب را گل نکنید”، می توان ژرفای سخنش را دریافت.

کاشان، شهری در دل کویر و چیزی در میان هیچستان، پناهگاهی است که خستگی سفر را از تن شما به در می کند. کمی استراحت کافی است تا شوق دیدار از مکان های تاریخی شهر، وجودتان را لبریز کند و به خیابان بزنید. باغ و حمام تاریخی فین، یکی از معروف ترین هاست؛ برای شروع بد نیست به انتهای غربی خیابان امیرکبیر بروید و از این مجموعه زیبا، کاج های سربه فلک کشیده اش، ساختمان های تاریخی اش و البته حمام معروفش دیدن کنید. اگر اهل باستان شناسی باشید، تپه تاریخی سیلک در نزدیکی همین خیابان امیرکبیر، چشم به راه شماست. و باز اگر به باستان شناسی علاقه دارید، شهر زیرزمینی در حومه شمالی کاشان را هم نباید از دست بدهید.

کنجی کوچک از باغ بزرگ فین

اما چه اهل باستان شناسی باشید و چه نباشید، باید دست کم یک نصفه روز را به دیدن “خانه های تاریخی” در خیابان علوی اختصاص دهید. بگذارید اینطور بگویم: اگر به کاشان بروید و خانه های تاریخی خیابان علوی را نبینید، انگار به چالوس رفته اید و لب دریا را ندیده اید. مگر می شود کسی زیبایی را دوست داشته باشد و در اقیانوس زیبایی های خیابان علوی غرق نشود؟ مگر می شود کسی اهل تاریخ باشد و با رفتن به حمام “سلطان امیر احمد” خود را در دل دودمان صفوی نبیند؟ همینطوری، بدون داشتن هیچ علاقه ای به تاریخ در خانه طباطبایی ها و خانه بروجردی ها، از شگفتی به خلسه می روید. بعد، اگر داستان این دو خانه ی بسیار زیبا و بسیار بزرگ را هم به شما بگویند (۱)، بی گمان، هوس می کنید صاحبان این دو خانه را از نزدیک ببینید!!

بعضی از خانه های سنتی (مانند خانه عباسی ها) سفره خانه سنتی هم دارند که می توانند میزبان ظهرهنگام شما باشند.

یکی از حیاط های خانه طباطبایی ها

 

نگاره های سقف تالار اصلی – خانه بروجردی ها

 

حمام سلطان امیر احمد – در اینجا از مشتریان پذیرایی می کردند (؟)

اگر از نیمه اردیبهشت تا اوایل خردادماه، گذرتان به کاشان افتاد، می توانید با سفری کوتاه به قمصر یا نیاسر که هر دو در حدود ۳۰ کیلومتری کاشان هستند، گلابگیری را هم تماشا کنید.

 آبشار نیاسر

اما رهاورد من از کاشان برای شما نه قالی است و نه گلاب. سفر کاشان برای من، بیش از هر چیز، درس زندگی بود. هر سفری به خودی خود، انبوهی از تجربه ها را بر سر راه شما می گذارد؛ چه رسد به آنکه مقصد، زادگاه کسی باشد که نماد اندیشیدن در زندگی است. شاید بدانید که سهراب سپهری (۱۳۵۹ – ۱۳۰۷)، گل سر سبد شعر نوی ایران، در اصل شاعر نبود. سهراب، یک نقاش برجسته و یک دانش آموخته هنرهای زیبا از دانشگاه تهران بود. وی به برگزاری نمایشگاه در ایران بسنده نمی کرد و در زمان خود، بسیاری از کشورهای جهان، از سوییس و فرانسه گرفته تا آمریکا و برزیل، شاهد نمایشگاه های انفرادی و گروهی وی بودند.

سهراب اهل سفر که نه، عاشق سفر بود: افغانستان، پاکستان، هند، آلمان، اسپانیا، هلند، ایتالیا، اتریش،… . مدتی که در فرانسه بود، در کلاس های لیتوگرافی ثبت نام کرد و چند صباحی که در ژاپن بود، هنر حکاکی روی چوب را آموخت.

شعر “صدای پای آب” که با سرآغاز “اهل کاشانم” شروع می شود را همه شنیده ایم؛ شعری بسیار بلند که خواندن آن، آرامش خیال و فرصت مناسب می خواهد. به نظرم، دریافت معنای این شعر، توشه ای گرانبهاست و من به اندازه درک خود، بخش هایی از آن را در پی آورده ام. امیدوارم این رهاورد کاشان، مورد پسند خوانندگان گیلامرد باشد:

 

نیمه ی پر لیوان

توجه کرده اید که گاهی نگاهمان به نیمه خالی لیوان دوخته می شود و از نیمه ی پر آن غافل می مانیم؟ مثلا یک شکست کوچک در زندگی، یک جدایی یا یک فراموشی، ما را سرشار از ناامیدی و اندوه می کند و بعضی وقت ها جداشدن از این اندوهِ ناخواسته، کاری دشوار می شود. در حالی که همین رویدادهای ناپسند، می تواند زمینه ساز جلوگیری از شکست های بزرگ و ضربه های جبران نشدنی باشد یا  ما را به سوی کسب تجربه های گرانبها رهنمون شود.

کافیست کسی از راه برسد و بخش زیبا و دلپسند پدیده ها را به ما یادآوری کند تا ما نگاهمان را به زندگی تغییر دهیم. سهراب سپهری در شعر معروف “صدای پای آب” نیمه های پر لیوان زندگی را به مخاطبانش یادآوری می کند.

اهل کاشانم

روزگارم بد نیست

تکه نانی دارم، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی

مادری دارم بهتراز برگ درخت

دوستانی بهتر از آب روان

و خدایی که دراین نزدیکی است

 

به دلخوشی های سهراب توجه کردید؟ در عصری که کسانی چون “صادق هدایت” به بن بست می رسیدند و خودکشی می کردند و کسانی چون صمد بهرنگی، جلال آل احمد و… در برزخ میان مکتب های بشری و الهی سرگردان می ماندند، سهراب به داشتن اینها به خود می بالد: “تکه نانی”، “خرده هوشی”، “سر سوزن، ذوقی”، “مادری”، “دوستانی” و “خدایی”.

اهل کاشانم

پیشه ام نقاشیست

گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ، می فروشم به شما

تا به آواز شقایق که در آن زندانیست

دل تنهایی تان تازه شود

چه خیالی چه خیالی … می دانم

پرده ام بی جان است

خوب می دانم حوض نقاشی من بی ماهی است

 

سهراب خود را فریب نمی دهد. نمی گوید زندگی من آرمانی است. به کاستی های زندگی اش معترف است. می پذیرد که “حوض نقاشی اش بی ماهی است”. اما در ادامه، از تجربه های زندگی می گوید؛ تجربه هایی که نیازمند نگاهی ژرف و دانش پژوهانه است… سهراب این چیزها را در زندگی اش دیده است:

من زنی را دیدم نور در هاون می کوبید

ظهر در سفره آنان نان بود سبزی بود دوری شبنم بود کاسه داغ محبت بود

من گدایی دیدم در به در می رفت آواز چکاوک می خواست

و سپوری که به یک پوسته خربزه می برد نماز

بره ای را دیدم بادبادک می خورد

من الاغی دیدم ینجه را می فهمید

در چراگاه نصیحت گاوی دیدم سیر

شاعری دیدم هنگام خطاب به گل سوسن می گفت شما

من کتابی دیدم واژه هایش همه از جنس بلور

کاغذی دیدم از جنس بهار

موزه ای دیدم دور از سبزه

مسجدی دور از آب

سر بالین فقیهی نومید، کوزه ای دیدم لبریز سوال

 

یکبار دیگر بخوانید: نور در هاون می کوبید، یعنی هاونش خالی بود و هیچ نداشت، اما سر سفره اش، کاسه داغ محبت بود. گدا فقط کسی نیست که از دیگران پول می خواهد، کسانی هم هستند که محتاج آواز چکاوکند. همه چیز به نگاه شما بستگی دارد. همانطور که انسان هرگز نمی تواند قدر و ارزش یونجه را دریابد؛ به همین سادگی!

بادبادک که اوج هیجانش “به هوا خواستن” است، نزد “بُز” ارزشی دیگر دارد: کاغذ برای خوردن.

به همین سادگی است که یک شاعر ممکن است آنقدر غرق در معنا شود که به گل سوسن بگوید “شما”. پس می توان دور از آب (بدون امکان وضو گرفتن) هم مسجدی بنا کرد؛ بستگی دارد که شما چطور بخواهید با خدایتان نیایش کنید. یک فقیه هم می تواند با طرح پرسش و یافتن پاسخ هایش، سیراب شود.

پس از این پیشگفتار است که سهراب به بازتعریف مفاهیم رایج در زندگی می پردازد و برای مثال از فتح و شکست می گوید. اگر شما پذیرفته باشید که خیلی چیزها در زندگی به نگاهتان بستگی دارد، حالا سخنان سهراب را باور می کنید… آنجا که از فتح می گوید: “فتح یک قرن به دست یک شعر، فتح یک کوچه به دست دو سلام،…” اگر ایمان داشته باشید، کوچه ای که جان ندارد را می توانید با سلام کردن به یک رهگذر، زنده کنید. گاهی یک شعر، اوج رویدادهای مهم در تاریخ یک قرن می شود؛ لازم نیست پادشاه باشید تا تاریخ را بسازید؛ چنانکه شاهنامه فردوسی، دیوان حافظ، گلستان سعدی و… بخش هایی از تاریخ ما را ساختند.

حالا تعریف سهراب از زندگی را بخوانیم و روی هر مصراع، مدتی فکر کنیم:

من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن

من ندیدم بیدی سایه اش را بفروشد به زمین

رایگان می بخشد نارون شاخه خود را به کلاغ

 

زندگی رسم خوشایندی است

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

پرشی دارد اندازه عشق

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود

زندگی جذبه دستی است که می چیند

زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است

زندگی بعد درخت است به چشم حشره

زندگی تجربه شب پره در تاریکی است

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد

زندگی سوت قطاری است که درخواب پلی می پیچد

زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست

خبر رفتن موشک به فضا

لمس تنهایی ماه

فکر بوییدن گل در کره ای دیگر

زندگی شستن یک بشقاب است

زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است

زندگی مجذور آینه است

زندگی گل به توان ابدیت

زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما

زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست

 

بسیاری از توصیف های بالا، دو معنای همزمان (واقعی و کنایی) دارند. شما با دیدن باغچه از پنجره هواپیما، در لحظه ای کوتاه، شِمایی از باغچه را درک می کنید و هرگز به جزییات و رازهای پنهان در آن پی نمی برید.همچنین، فکر اینکه روزی در کره ای دیگر بتوان زندگی کرد و مثلا گلی را بویید، باعث انگیزش تخیل تان می شود. اما این دو جمله همزمان، بازگوکننده واقعیت هایی طبیعی هستند. دیدن یک چیز جالب از پنجره هواپیما و فکر کردن به آینده، از جمله تجربه های شیرین زندگی است که نباید از کنار آن گذشت.

با داشتن چنین نگاهی به زندگی، آیا احساس “دارا بودن”، کار دشواری است؟:

هر کجا هستم باشم

آسمان مال من است

پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است

 

لب کلام این است که باید نگاهمان را تغییر دهیم:

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید

واژه ها را باید شست

واژه باید خود باد ‚ واژه باید خود باران باشد

چترها را باید بست

زیر باران باید رفت

فکر را خاطره را زیر باران باید برد

با همه مردم شهر، زیر باران باید رفت

 

و سخن آخر، شاه بیت شعر:

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

کار ما شاید این است

که در افسون گل سرخ شناور باشیم

 

(۱) داستان خانه بروجردی ها: گفته می شود پسر یکی بازرگانان معروف (خانواده بروجردی)، برای خواستگاری از دختر خانواده طباطبایی ها نزد آنان می رود. پس از اینکه دو طرف یکدیگر را می پسندند، پدر دختر که خود از افراد ثروتمند بود، به پسر می گوید “ببین! دختر من در چنین خانه ای بزرگ شده است! اگر می خواهی او را بگیری، جایی را برایش مهیا کن که در خور او باشد.” خانه بروجردی ها بدین ترتیب، طراحی و ساخته شد.

پشتیبانی از فروش برخط در ایران

۴

پیشگفتار – الگوی آمازون

“آمازون دات کام” را همه می شناسیم: کارش را از سال ۱۹۹۵ با فروش کتاب به صورت برخط آغاز کرد. مدت زیادی طول نکشید که انواع سی دی و دی وی دی هم به سبد کالای آمازون افزوده شد.

این گذشت تا امروز که شما از کتاب و کالاهای فرهنگی بگیرید تا لوازم الکترونیکی و خانگی و لباس، جواهر، اسباب بازی، و حتی لوازم یدکی خودروهای سواری تان را هم می توانید از طریق این تارنما بخرید.

البته آمازون تنها نیست. فروشگاه های زنجیره ای “وال مارت” (Wall Mart) و “سیرز” (Sears) که به ترتیب، بیش از ۸۹۰۰ و ۲۲۰۰ شعبه دارند، تقریبا همه کالاهایشان را به صورت برخط هم عرضه می کنند.

افزون بر اینها، بسیاری از شرکت های تولیدی هم برای آنکه کمتر درگیر دیوانسالاری و واسطه گری های رایج در بازار باشند، امکان فروش برخط را برای مشتریان خود فراهم کرده اند؛ یعنی شما با ورود به تارنمای یک شرکت یا کارخانه، می توانید کالای تولیدی آن شرکت یا کارخانه را به صورت مستقیم بخرید.

جالب آنکه خرید و فروش برخط، در آمریکا و کشورهای غربی، از محبوبیت بسیاری برخوردار است. آمازون در سال گذشته میلادی، ۴۸ میلیارد دلار درآمد داشته است. این یعنی روزی ۱۳۱ میلیون دلار! بدین ترتیب با یک محاسبه سرانگشتی درمی یابیم که تارنمای آمازون، در هر ساعت ۷ میلیارد و ۱۲۳ میلیون تومان درآمد دارد.

وجود تارنماهایی مانند آمازون که بتوانند مشتریان بسیاری را به خود جلب کنند، برای هر دولتی غنیمت است؛ مرواریدی است در دهان صدف. اغراق نمی کنم. فروشگاه های آنلاین، اگر به طور حرفه ای و سالم (مانند آمازون و ای بِی) اداره شوند، جلوی “واسطه گری”، “رانت خواری” و “احتکار” در بازار را می گیرند و قیمت های صوری کالاها در بازار را می شکنند؛ یعنی جلوی تورم غیرواقعی را می گیرند. این دقیقا چیزی است که هر دولتی برای رسیدن به آن، سر و دست می شکند.

علاوه بر این، آمازون ۶۵ هزار کارمند دارد؛ یعنی ۶۵ هزار خانواده از طریق این تارنما ارتزاق می کنند. دولت هم درست مانند فروشگاه های سنتی، از تارنماهای تجاری مالیات می گیرد و فروش بیشتر، برایش به معنای مالیات بیشتر است.

همه ی اینها را گفتم تا به سخن اصلی مان برسم: متاسفانه در ایران، از فروشگاه های آنلاین استقبال نمی شود. فکر می کنم دلیل این امر را بتوان در دو چیز جستجو کرد: ۱٫ اینترنت در ایران فراگیر نیست و سیاست دولت هم این است که مردم کمتر سراغ اینترنت بروند؛ ۲٫  فروشگاه های اینترنتی در ایران، همان دکان های سنتی هستند که سایتی هم برای خود دارند. گردانندگان این تارنماها از همان فرهنگ سنتی بازار (با هر ترفندی به مشتری بچپان) پیروی می کنند، منتها از ابزار جدید اینترنت هم بهره می گیرند.  و از آنجایی که بسیاری از ما ایرانیان از کمبود اخلاق در کسب و کار، زخم خورده ایم، ترجیح می دهیم اول کالای مورد نظرمان را از چند جا قیمت بگیریم، بعد آن را از نزدیک ببینیم و سلامتش را تایید کنیم و در نهایت آن را بخریم.

با همه اینها، باید اعتراف کنم که هنوز در مملکت ما آدم هایی پیدا می شوند که ما را شگفت زده کنند. امروز دو تارنمای تجاری - ایرانی را می خواهم معرفی کنم که خودم کارشان را امتحان کرده ام. اگر دوست داشتید، شما هم می توانید امتحان کنید.

 

فریبرز لاچینی – فروش برخط آثار آهنگساز

فریبرز لاچینی، آهنگساز ۶۳ ساله و سرشناس ایرانی را اهل هنر به خوبی می شناسند؛ دانش آموخته ی دانشگاه سوربن فرانسه است و تا امروز دست کم ۹۰ فیلم سینمایی و مجموعه تلوزیونی با آهنگ های او ساخته شده است. لاچینی حتی برای فیلم سازان خارجی هم آهنگسازی کرده که از آن جمله می توان به ساخت آهنگ برای آثاری از چارلز کاساتلی، کی سی ویلند و میخائیل پترنکو اشاره کرد.

کسانی که سن و سالشان اجازه می دهد، حتما زمانی را به یاد دارند که موسیقی در کشورمان به معنای واقعی کلمه “حرام” بود و دولت به چیزی کمتر از “سرود” اجازه انتشار نمی داد. در آن زمان (۱۳۶۸) آلبومی وارد بازار شد که خیلی زود محبوبیتی گسترده یافت و بسیاری از ما با آهنگ های آن خاطره داریم: پاییز طلایی که شامل آثار تکنوازی پیانو از فریبرز لاچینی بود و زنده یاد “آندره آرزومانیان” آن را با استادی تمام اجرا کرده بود.

خیلی زود پاییز طلایی ۲ هم به بازار آمد. موفقیت حاصل از آلبوم پاییز طلایی، باعث شد که فریبرز لاچینی بیشتر وقت خود را روی ساخت آثاری برای تکنوازی پیانو صرف کند. آلبوم های مرثیه و خاطرات طلایی، حاصل چنین رویکردی بود.

با ظهور آهنگسازی “آب دوغ خیاری” که شامل نشستن پشت کیبورد و ساختن آهنگ با استفاده از فن آوری های رایانه ای است (که معمولا نیازی به دانش موسیقی به معنای کلاسیک اش هم ندارد)، فریبرز لاچینی نیز مانند بسیاری دیگر از نام آوران عرصه موسیقی ایران (استاد صادق نوجوکی، زنده یاد عبدی یمینی، استاد کاظم عالمی و…) خانه نشین شد.

اما فریبرز لاچینی کار جالبی کرده است که از دیگران ندیدیم. وی تارنمایی راه اندازی کرده و در آن همه آثار خود را به فروش گذاشته است. کار جالبتر لاچینی این است که وی “نت” آثارش را هم می فروشد. و این پایان ماجرا نیست. در تارنمای لاچینی، شما می توانید آثار ماندگار موسیقی آوازی ایران (هایده، ابی،…) را با اجرای جدید از فریبرز لاچینی بخرید و البته نت های این آثار هم برای فروش گذاشته شده است. درست مانند حرفه ای ترین فروشگاه های خارجی (!) بخشی از هر اثر را می توانید پیش از خریدن، گوش کنید.

قیمت ها هم آنقدر اندک است که باید از تکثیر غیرمجاز آثار واقعا خجالت کشید: هر آهنگ ۴۰۰ تومان، هر نت ۵۰۰ تومان، هر آلبوم ۴۰۰۰ تومان.

پس از خرید برخط و پرداخت از طریق درگاه شتاب یا درگاه های اختصاصی بعضی از بانک ها، بلافاصله پیوندی (لینکی) به نشانی ایمیل شما ارسال می شود که از آن طریق می توانید آهنگ های انتخابی تان را دانلود کنید.

 http://www.lachini.com

 

وظیفه الله وردی – نقاش ساختمان

حتما شنیده اید که بسیاری از پدر و مادرها به فرزندانشان سفارش می کنند “هر شغلی می خواهی داشته باش، اما سعی کن بهترین باشی”. آقای الله وردی که دوست دارد با نام “وظیفه” شناخته شود، از آن دست آدم هاست که به این توصیه پدر و مادرش عمل کرده است.

وظیفه پس از پایان دوره دبستان، وارد حرفه نقاشی ساختمان شد. این دقیقا حرفه ای است که پدرش هم دنبال می کرد. نقاشی ساختمان، یک جورهایی شغل خانوادگی آنهاست؛ خواهرزاده وظیفه هم در همین صنف است.

اما خود وظیفه، چیز دیگری است؛ عضو اتحادیه نقاشان ساختمان است؛ دفتر نقاشی ساختمان دارد؛ وب سایت دارد؛ برای سایتش در تارنماهای مخصوص تبلیغات، آگهی می دهد و اینطور که می گوید، بابت همه این خدمات، ماهانه ۲۵۰ هزار تومان به شرکت اداره کننده تارنمایش می پردازد (که من فکر می کنم خیلیییییییی زیاد است).

از دیگر ویژگی های وظیفه الله وردی این است که متر کردن ساختمان را بر عهده مشتری می گذارد (مگر اینکه مشتری بگوید این کار را بلد نیست)، بسیار مودب است و اگر چند روزی با او آشنا شوید، خواهید دانست که با داشتن سیکل، از بسیاری از مهندسان مملکت مان هم با شخصیت تر و فهمیده تر است.

“وظیفه” چند روز پیش خانه ما را نقاشی کرد و روی ۲ تا از دیوارهایمان سنگ های تزئینی نصب کرد. روی همین حساب، می توانم آخرین قیمت های نقاشی ساختمان را هم اعلام کنم (!): رنگ روغن (هادی – سحر – هاویلوکس) متری ۳۵۰۰ تومان. رنگ پلاستیک (همان رنگ ها) ۲۵۰۰ تومان.  

از “وظیفه” و آدم هایی مثل او حمایت کنیم! 

http://www.zibacolor.com