http://www.gilamard.com

ز شیر شتر خوردن و سوسمار…

2

تصویری که در بالا و در کنار باراک اوباما، رییس جمهور آمریکا، مشاهده می کنید “عبدالله ابن عبدالعزیز السعود” معروف به ملک عبدالله، پادشاه عربستان است. وی به تازگی از آمریکا خواستار برخورد شدیدتر با ایران شده است. ملک عبدالله چندی پیش (5 ژوئن 2010) هم در دیدار با ارو مورین (Herve Morin) وزیر دفاع فرانسه، گفته بود “دو کشور در جهان، شایسته وجود داشتن نیستند: ایران و اسراییل”[i].

خوب حالا ببینیم ملک عبدالله کیست. وی در سال 1303 هجری خورشیدی در شهر ریاض به دنیا آمد. پدرش، عبدالعزیز ابن سعود، رهبر فرقه مذهبی وهابی، علیه “حسین ابن علی”، پادشاه حجاز، شورید و او را شکست داد. در سال 1305 عبدالعزیز ابن سعود، خود را پادشاه حجاز و یک سال بعد “پادشاه حجاز و نجد و سرزمین های وابسته” نامید و حکومت سعودی را بنیان نهاد. به دستور وی، معلمان خصوصی، کودکانش از جمله “عبدالله” را از همان  اوان کودکی با دروس سنتی حکومتی در عربستان، شامل مبانی اسلامی (اسلام وهابی) و تاریخ عرب آشنا کردند. ابن سعود، عبدالله نوجوان را به یکی از قبیله های بادیه نشین فرستاد تا ضمن رشد در آن قبیله، با ارزش های بادیه نشینی آشنا شود و از نظر جسمی و روحی آمادگی های لازم برای حکومت را کسب کند. عبدالله در حکومت های برادران ناتنی خود (سعود، فیصل، و فهد) نقش مشاور داشت و البته در زمان شاه فهد، وی به ولایت عهدی و ریاست دولت هم رسید.

کسی که در کودکی و به حکم پدرش، در قبایل بادیه نشین عربستان، شیر شتر و سوسمار خورده است، حالا در دیدار با مقام های فرانسه و آمریکا، نابودی ایران را آرزو می کند و مصداق جالب این شعر حضرت فردوسی می شود:

ز شیر شتر خوردن و سوسمار            عرب را به جایی رسیدست کار

که   تاج کیانی    کند    آرزو             تفو باد   بر   چرخ گردان،  تفو

خوب البته اینگونه درشت گویی ها، عادت دیرینه برادران (!) عرب ما است. این برادران، در نشست های سالانه سران خود به موضوعات گوناگونی می پردازند و هر سال، به فراخور مسایل آن سال، بیانیه ای را در پایان نشست خود منتشر می کنند که به بیانیه اجلاس سران اتحادیه عرب معروف است. یک “بند” از این بیانیه هرسال تکرار می شود و گویا مسئله همیشگی و تمام نشدنی این کشورها است:

سران حاضر حمایت خود از حق حاکمیت امارات متحده عربی بر سه جزیره تنب بزرگ و کوچک و ابوموسی را مورد تاکید قرار می دهند و از هر اقدام کشور امارات برای بازیافتن حاکمیت خود بر جزایر پشتیبانی می کنند. اجلاس، همچنین ادامه اشغال این جزایر از سوی ایران را محکوم می کند.

ادعای بخشی از خاک ایران اصلا جای بحث ندارد. اما آنچه که واقعا شایان بحث و تفکر است، همانا واکنش ما به سخنان مکرر و بی پایان این برادران است. من فقط به یک مورد اشاره می کنم و بقیه را به خوانندگان سایت واگذار می کنم:

در سال 1388، 56 هزار و 702 زائر بعلاوه 5 هزار و 157 نفر مدیر و مسوول کاروان به حج تمتع مشرف شدند[ii]. در همین سال، 820 هزار نفر هم به حج عمره مشرف شده اند[iii]؛ یعنی سالانه نزدیک به یک میلیون نفر زائر از ایران به عربستان سعودی می رود. سالی یک میلیون ایرانی از فرودگاه های عربستان سعودی استفاده می کند، سالی یک میلیون ایرانی بابت خدمات زائران و مالیات و غیره به دولت عربستان مستقیما پول می پردازد، سالی یک میلیون ایرانی از بازارهای عربستان خرید می کند و بعنوان سوغاتی به کشور می آورد، و سالی یک میلیون ایرانی باعث رونق کار هتل ها و مراکز گردشگری عربستان سعودی می شود.

برای گذاشتن نظر و پیغام، روی عنوان مطلب تیک کنید و در زیر صفحه جدید، پیام بگذارید. 

 


[i] http://blog.foreignpolicy.com/posts/2010/06/29/king_abdullah_wants_to_wipe_israel_and_iran_off_the_map

[ii] http://www.jamejamonline.ir/newstext.aspx?newsnum=100923174934

[iii] http://www.hamshahrionline.ir/news/?id=81877

همدان، رهاشده در تاریخ!

2

شهر همدان کمتر از 600 هزار نفر جمعیت دارد و در ارتفاع 1877 متری از سطح دریا قرار گرفته است (تهران: 1210 متر). طبیعی است که هوای همدان از تهران خنک تر باشد. کسانی که از پایتخت قصد سفر به همدان دارند، می توانند مانند ما در مسیر آزادراه تهران – زنجان، پس از قزوین و عبور از عوارضی، تابلوهای کنار جاده را دنبال کنند تا به جاده همدان برسند. خوبی این مسیر در عبور از جاده ای نیمه کوهستانی و دیدن مناظر طبیعی است. اگر این کار را کردید، یادتان باشد که حداکثر سرعت مجاز بین شهرهای “آوج” و “رزن”، 95 کیلومتر است و نه 120 کیلومتر! اگر یادتان رفت، جناب آقای پلیس این موضوع را با یک چک 40 هزارتومانی برایتان یادآوری می کنند: بیرون شهر، فقط در آزادراه ها و بزرگراه ها می توانید با 120 حرکت کنید. بیشینه سرعت مجاز در جاده های دوبانده معمولی مثل این 95 کیلومتر است. 

دیدنی های همدان

باباطاهر

آرامگاه باباطاهر نخستین جای مهمی است که با ورود به شهر می بینید. باباطاهر هزار و ده سال پیش (سال 1000 میلادی) در لرستان یا همدان به دنیا آمد و پس از 55 سال در شهر همدان چشم از جهان فروبست. استفاده از لهجه محلی، سادگی واژگان مورد استفاده، آهنگین بودن دوبیتی ها، و غنای ترانه ها از نظر داشتن آرایه های ادبی، ویژگی های شعر باباطاهر است. از نظر معنایی، ترانه های باباطاهر دارای گستره ای قابل ملاحظه است:

عرفان:

یکی   درد   و   یکی   درمان   پسندد               

یکی وصل و یکی هجران پسندد

من از درمان و درد و وصل و هجران              

پسندم   آنچه   را   جانان   پسندد 

 

 

عشق و عرفان:

به دریا  بنگرُم   دریا ،  ته  وینم        به صحرا بنگرُم صحرا، ته وینم

به هرجا بنگرم کوه و در و دشت       نشان   روی   زیبای   ته  وینم

عشقولانه شدید:

شبی تاریک و سنگستان و مو مست           قدح از دست مو افتاد و نشکست

نگهدارنده اش   نیکو   نگه  داشت            وگرنه صد قدح   نفتاده  بشکست

جدا از رویت ای ماه دل افروز

 

نه روز از شو شناسم نه شو از روز

وصالت  گر  مرا  گردد  میسر

 

همه  روزم  شود  چون  عید نوروز

 

عشقولانه سوزناک:

سه درد آمو به جانم هر سه یکبار          غریبی و اسیری و غم یار

غریبی  و  اسیری    چاره  داره            غم یار و غم یار و غم یار

غم و درد مو از عطار واپرس

 

درازی شب از بیمار واپرس

خلایق هر یکی صد بار پرسند

 

تو که جان و دلی یکبار واپرس

 

فلسفه:

به قبرستان سفر کردم کم و بیش           بدیدم قبر دولتمند و درویش

نه درویش بی کفن در خاک رفته         نه دولتمند برده یک کفن بیش

پند و اندرز:

مکن کاری که پا بر سنگت آیو             جهان با این فراخی، تنگت آیو

چو فردا نامه خوانان نامه خونند           تو وینی نامه ی خود ننگت آیو

 

نیایش:

از آن روزیکه ما را آفریدی

 

بغیر از معصیت چیزی ندیدی

خداوندا بحق هشت و چارت

 

ز ما بگذر شتر دیدی ندیدی

 

بطور کلی غم در ترانه های باباطاهر بیشتر از شادی وجود دارد و البته این غم از نوع عرفانی است و نه از نوع رسیدن به پوچی. این یعنی ایرانیان و کسانی که با عرفان باباطاهر آشنا هستند می توانند با شعر او ارتباط برقرار کنند. در نتیجه ی همین ویژگی است که با وجود ترجمه شعر او بوسیله E. Heron-Allen (1902)، A.J. Arberry (1937)، و مهدی نخستین (1967) به زبان انگلیسی، غربی ها آنطور که مثلا از شعر عمرخیام استقبال کردند نتوانستند با ترانه های باباطاهر حال کنند. بعلاوه آهنگ ترانه های باباطاهر و زیبایی لهجه آن را هرگز نمی شود به انگلیسی برگرداند.

حسین، پورسینا

جاذبه گردشگری دیگر در همدان، آرامگاه آقا بوعلی سینا (980 تا 1037 میلادی)، پزشک و فلسفه دان بزرگ تمام تاریخ ایران است. بوعلی در شهر بخارا (ازبکستان امروزی) به دنیا آمد و فرزند یکی از افراد شاخص در حکومت بود. وی در سن 18 سالگی بخاطر مهارت در پزشکی، به عنوان پزشک ویژه دربار سامانی در بخارا انتخاب شد.

بوعلی سینا پس از سرنگونی سامانیان، به گرگان رفت و در آنجا به تدریس منطق و ستاره شناسی پرداخت. در 14 سال آخر عمر هم وی بعنوان پزشک ویژه و مشاور علمی حاکم اصفهان خدمت کرد.

کتاب “قانون در طب” به قلم بوعلی سینا، احتمالا معروف ترین کتاب پزشکی در سراسر تاریخ است. این مجموعه که گردآوری دستاوردهای پزشکی ملت های مختلف و تجربه های شخصی بوعلی است، نخستین بار در قرن 12 میلادی در اروپا ترجمه شد و تا قرن ها، مهمترین منبع پزشکی جهان بود. همین کتاب در سال 1491 به زبان عبری و در سال 1593 به زبان عربی منتشر شد. قانون، (پس از قرآن) دومین کتاب است که در زبان عربی چاپ و تکثیر شد.

“شفا” دیگر کتاب معروف بوعلی سینا را برخی حجیم ترین کتاب تاریخ می دانند که توسط یک نفر نوشته شده است. این کتاب شامل منطق، روانشناسی، متافیزیک، و علوم چهارگانه (هندسه، ستاره شناسی، حساب، موسیقی) است.

فلسفه بوعلی سینا از مکتب ارسطو و مکتب نوافلاطونی متاثر بود. اثبات وجود خدا و اثبات توحید، از نظریه های معروف وی است. پورسینا، برخلاف اندیشه های متعارف اسلامی، نامیرایی و جاودانگی انسان را رد می کرد، علاقه و توجه خداوند به افراد خاص را قبول نداشت، و خلقت جهان در یک لحظه را نمی پذیرفت؛ به همین دلیل عده ای او را مرتد می دانستند. فلسفه دانانی چون امام محمد غزالی که ریشه های دینی قوی داشتند نیز بشدت با دیدگاه های فلسفی پورسینا مخالفت می کردند.

تپه هگمتانه

مادها یکی از سه قوم اصلی هند و اروپایی (همراه پارس ها و پارت ها) بودند که وارد سرزمین ایران شدند. این قوم احتمالا 1700 سال پیش از میلاد به ایران وارد شد و در آذربایجان، کردستان، و بخشی از کرمانشاه امروزی سکنی گزید. نام سرزمین و قوم ماد نخستین بار در کتیبه های شالمانِسِر سوم، پادشاه آشور (858 تا 824 ق.م) دیده شده است. هرودوت “دیااوکو” (حدود 715 ق.م) را بنیانگذار پادشاهی ماد و موسس شهر هگمتانه (همدان) می داند. با این حال، مورخان معتقدند سیاکزار، نوه دیااوکو، بود که در حدود سال 625 ق.م توانست مادها را در قالب یک پادشاهی قدرتمند ایرانی متحد کند. وی به جز کل سرزمین ایران، شمال آشور، و بخش هایی از ارمنستان را نیز در سلطه خود گرفت.

همدان، تقریبا در بیشتر تاریخ ایران، مهمترین شهر کشور بوده است. در زمان مادها، همدان پایتخت ایران بود. در زمان هخامنشیان، همدان اقامتگاه تابستانه پادشاهان بشمار می رفت. در زمان اشکانیان هم این شهر همچنان یکی از اقامتگاه های مهم پادشاه و درباریان بود. آرامگاه شهبانو “استر” (همسر یهودی خشایارشاه) در همدان نشاندهنده اهمیت تاریخی این شهر است. باباطاهر و بوعلی سینا نیز در قرن یازدهم میلادی در این شهر دفن شده اند که این هم به روشنی نشان می دهد حتی تا قرن ها پس از ورود اسلام به ایران، همدان اهمیت راهبردی خود را حفظ کرده بود. 

تپه هگمتانه مجموعه ای فرهنگی در حاشیه شهر همدان است که بخشی از خرابه های یک محله باستانی و موزه تاریخی را شامل می شود. در موزه یادشده، شما می توانید از انواع سکه های زر و نقره گرفته تا انواع ظرف و مهر و تندیس های مفرقی و غیره دیدن کنید. بیشتر اشیای موزه به هزاره اول قبل از میلاد و تمدن مادها مربوط می شود. از بین این همه چیز، من نمی دانم چرا به تصویر زیر علاقمند شدم…یک بنده خدا که با چند کوزه دفن شده و اسکلت و اشیای دفن شده با او را عینا به موزه آورده اند:

راستی یادتان باشد که حتما از محله قدیمی تپه هگمتانه که با ایرانیت مسقف شده هم بازدید کنید.

گنجنامه

“گنجنامه” دو کتیبه تاریخی بر قطعه سنگی عظیم از جنس خارا است که یکی به داریوش اول هخامنشی و دیگری به فرزندش، خشایارشا تعلق دارد. در کتیبه داریوش نوشته شده: “خدایی است بزرگ اهورامزدا که این زمین را آفرید و آن آسمان را آفرید و انسان را آفرید و شادی را آفرید برای انسان. او داریوش را شاه کرد؛ یک شاه از بسیاری، یک فرماندار از بسیاری.

من داریوش، شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه کشورهای دارای مردم زیاد، شاه در این سرزمین دور و دراز، پسر ویشتاسپ، یک هخامنشی هستم”.

این متن به سه خط میخی پارسی، بابلی، و ایلامی نوشته شده است. متن خشایارشاه هم که دست راست و اندکی پایین تر از متن پدر نگاشته شده، تقریبا تکرار واژگان داریوش بزرگ است و تنها نام و نشان خشایارشاه در آن ذکر شده. متن خشایارشا نیز به همان سه خط میخی نوشته شده است.

در مجاورت کتیبه گنجنامه، آبشاری کوتاه با همین نام قرار دارد که به ویژه در گرمای تابستان، تفرجگاهی محبوب در میان مردم است.

سخن آخر

با آگاهی از این گنجینه بزرگ شهر همدان ممکن است گمان کنید که این شهر می تواند یک قطب گردشگری باشد. با کمال تاسف باید بگویم که همدان با وضعیت فعلی اش تنها برای گردش شهروندان همدانی مناسب است. شهر، بدون در نظر گرفتن میدان امام و آثار تاریخی عنوان شده در بالا، یک آبادی بزرگ و بی قواره بیش نیست. خیابان ها زیباسازی نشده و شما احساس می کنید قدم زدن در خیابان های همدان با قدم زدن در خیابان های یک شهر پرت و دور افتاده فرق چندانی ندارد. برای رضای خدا نقشه شهر را در مجموعه فرهنگی باباطاهر که توسط میراث فرهنگی اداره می شود هم نتوانستیم پیدا کنیم! امکانات توریستی پیش کش!

در یک کلام، به عنوان یک ایرانی حتما باید یکبار به شهر همدان، پایتخت تمدن مادها، سر بزنید. اما اگر می خواهید برای گذراندن وقت با خانواده در یک تعطیلات کوتاه به شهری زیبا بروید، سفر به همدان را فراموش کنید.

ناخودآگاه به یاد شهرهای شیراز و فومن افتادم. اولی شهری غنی از نظر فرهنگی و آثار تاریخی است که شهرداری و شهروندان آن همت کرده و با زیباسازی خیابان ها، ایجاد امکانات راهنمایی و گردشگری و احداث هتل های نسبتا زیبا و با کلاس، آن را به یک قطب گردشگری در کشور تبدیل کرده اند. دومی (فومن) از نظر آثار تاریخی اصلا به پای شیراز و همدان نمی رسد، اما آنقدر شهر زیباسازی شده که شما اگر یکبار بروید، دوست دارید بار دیگر و بارهای دیگر هم به آنجا سفر کنید.

توضیحات تکمیلی یک دوست همدانی:

…البته در مورد زیباسازی شهر دارن یه کارایی می کنن! منتها بیشتر جاهایی زیباسازی شده که اصلا به مناطق تاریخی نزدیک نیست…

همدان جاهای خیلی خیلی زیادی برای دیدن داره…
گنبد علویان ، غار علیصدر و….

راه ترکیه

1

در روابط بین الملل موقعیت کشورها را به سه دسته کلی می توان تقسیم کرد:

یک. کشورهایی که قدرت جهانی هستند؛ مانند آمریکا، اتحادیه اروپا، چین. تصمیم هر یک از این قدرت ها می تواند معادلات سیاسی و اقتصادی هر نقطه ای از جهان را تغییر دهد؛ به همین دلیل سیاست هایشان با حساسیت بیشتری از سوی کشورهای دیگر دنبال می شود.

دو. کشورهایی که قدرت منطقه ای هستند؛ مانند روسیه، مصر، عربستان سعودی، ایران. این کشورها روی کشورهای همجوار خود نفوذ دارند و از آنها بعنوان برگ برنده در بازی با قدرت های جهانی استفاده می کنند. برای مثال روسیه از گرجستان در بازی با غرب استفاده کرده است.

سه. کشورهایی که قدرت نیستند؛ مانند قطر، بولیوی، نیجریه، عمان، تایلند، و… . این کشورها نقش برگ برنده قدرت های منطقه ای را بازی می کنند. بعضی از آنها، مانند لیبی، ممکن است هر از گاهی جفت و لگد هم بیاندازند و عربده هم بکشند، اما در نهایت قدرت های جهانی و منطقه ای از همان جفت و لگدها و عربده ها هم در بازی هایشان استفاده می کنند.

همین امروز که این مطالب را می نویسم، نخست وزیر یک از قدرت جهانی میهمان نخست وزیر یک قدرت جوان منطقه ای است. خانم آنگلا مرکل، صدراعظم آلمان امروز و فردا در ترکیه خواهد بود تا برای گفتگو درباره مسایل فی مابین با مقام های ترک دیدار کند. عبارتی که زیر آن خط کشیدم را اینگونه رمزگشایی کنید: …بازی با برگ های برنده…

دولت فعلی ترکیه، با وجود گرایش مذهبی و ظاهر اسلامگرایانه، یک دولت کاملا ترک و منطقی است. هدف این دولت ترک در عرصه بین الملل، مانند همه دولت های پیش از خود، عضویت در اتحادیه اروپا است. عضویت در این اتحادیه برای ترکیه به معنای افزایش چشمگیر قدرت اقتصادی در منطقه خاورمیانه و افزایش پشتیبانی سیاسی اروپا از این کشور است. به بیان دیگر، عضویت در اتحادیه اروپا به معنای اعطای امتیاز از سوی اروپا به ترکیه است. طبیعی است که ترک ها چنین هدفی را هرگز فراموش نمی کنند.

اما ترکیه برای رسیدن به این هدف به برگ هایی هم نیاز دارد؛ بویژه اینکه عضوهای ارشد اتحادیه اروپا با ورود این کشور مخالفند؛ چون ورود ترکیه با اقتصاد ضعیف تر از اروپا به معنای فشار مضاعف بر قدرت های اقتصادی این اتحادیه است. افزون بر این، ترک ها کشور اروپایی قبرس را هم به دلایل ناسیونالیستی ترکی به رسمیت نمی شناسند و همین امر عضویت شان در اروپا را دشوارتر می کند.

شاید مخالفت با تحریم های ایران، فعلا بزرگترین برگ برنده آنها باشد. اگر همین امروز اتحادیه اروپا ترکیه را به عضویت خود بپذیرد، همین امروز کشور ترکیه این آمادگی را دارد که با صدای بلند از تحریم ایران دفاع کند. درست همانطور که در جریان رای گیری برای فرماندهی دانمارک بر نیروهای ناتو عمل کرد. در آن جریان ترکیه بدلیل اعلام انزجار از کاریکاتوریست دانمارکی که به پیامبر اسلام اهانت کرده بود در ابتدا با فرماندهی آندرس فوگ راسموسن (نخست وزیر سابق دانمارک) بر نیروهای ناتو مخالفت شدید می کرد، اما هنگامی که پس از مذاکره قرار شد تعدادی از پست های معاونت فرماندهی به ترکیه واگذار شود، این کشور به فرماندهی وی رای مثبت دادند.

ترک ها برگ های برنده دیگری هم دارند. سه و نیم میلیون ترک ساکن آلمان با جامعه آلمانی همگونی اجتماعی و فرهنگی ندارند و گاه و بیگاه باعث تنش در این جامعه و ایجاد فضای مناسب برای عرض اندام نئونازی های مخالف خارجی می شوند. یکی از طرح های جدی همه دولت های آلمان، ادغام و ذوب ترک های مهاجر در جامعه آلمانی بوده است. در چنین شرایطی سال 2008 رجب طیب اردوغان، نخست وزیر ترکیه در سخنانی جنجالی در اجتماع ترک های شهر کلن از آنان خواست که ملیت ترک خود را هرگز فراموش نکنند و با ادغام در جامعه میزبان به ترکیه خیانت نکنند! یکی از چالش های امروز ترکیه و آلمان هم این است که ترکیه اصرار دارد در کشور آلمان دبیرستان های ویژه ترک زبانان راه اندازی کند و البته آلمان اجازه چنین کاری را فعلا به دولت ترکیه نداده است.

ترکیه پس از عضویت در اتحادیه اروپایی یا حتی شراکت ویژه با اروپا (آنطور که خانم مرکل پیشنهاد کرده) برای ایفای نقش قدرت منطقه ای به کشورهایی نیاز خواهد داشت که از او حمایت کنند. به بیان ساده تر، هر قدرتی تنها به شرط وجود تعدادی هوادار، “قدرت” خواهد بود. آذربایجان و ازبکستان و ترکمنستان هدف های درازمدت ترکیه هستند. بعلاوه، لبریز شدن بازار استان های آذربایجان غربی و شرقی ایران از کالاهای ساخت ترکیه و نیم بها بودن هزینه دانشگاه در ترکیه برای آذری زبانان ایران را هم در همین راستا ارزیابی کنید. اگر می خواهید بیشتر این موضوع را لمس کنید، به شهرهای بزرگ آذربایجان سر بزنید تا ببنید چطور “جوانان” بجای تماشای شبکه های ایرانی شبکه های ماهواره ای ترکیه را تماشا می کنند، لباس ترک می پوشند، خمیر دندان ترکیه ای استفاده می کنند، روی تشک ترکیه ای می خوابند، هر وقت بتوانند برای گردش به آنتالیا، آنکارا، و استانبول می روند و خیلی هایشان هم آرزو می کنند بتوانند از دانشگاه های نیم بهای ترکیه پذیرش بگیرند.  

ایراناهایر

0

مطابق معمول داشتم وبگردی می کردم که این پایگاه خبری نظرم را به خود جلب کرد: http://farsi.iranahayer.com. در بالای صفحه ی سایت، “ایراناهایر” اینگونه معرفی شده است: “پورتال خبری ارامنه ایران”. به قول خارجی ها OK!!

بعد برای اینکه بفهمم موسسان و اداره کنندگان سایت چه کس یا کسانی هستند، به بخش “درباره ما” رفتم:

با درودی دوباره، اینبار با زبانی دیگر اما با اهدافی واحد خدمت هم میهنان گرامی عرض ادب میکنیم. سلام و درودی از ناب ترین نوع  آن ‘ که گوئی هم میهنان میهمان این کوشک را به گرمی به آغوش میگیریم و دستان پر محبتشان را به داغی گدازه های دماوند می فشاریم و رویمان را به همراه لایه لایهء اندیشه های بی بضاعتمان‘ با پاکی پهنهء نیلگون خلیج فارس و خروش امواج ارس  بر دیدگان شما پارسی زبانان مهربان عرضه میداریم…

دمتون گرم! بخصوص “پاکی خلیج فارس” و “خروش ارس” جگرم را جلا آورد.

…از جهت دینی مسیحیان ارمنی و پیرو کلیسای مرسلی  Apostolic حواریون یا گریگوری و حوزهء عالیهء سیلیسی (لبنان) به پیشوائی عالیجناب جاثلیق آرام اول  می باشیم…

بسیار خوب. گرایش مذهبی گردانندگان سایت هم معلوم شد.

…امیدواریم افزون بر مطالبی که خدمت بزرگواران عرضه خواهیم دشت، از ارشادات و راهنمائی های بینندگان خردورز  نیز بهره ای داشته باشیم.

هیئت تحریریه سایت خبری ارامنه ایران

همین؟! قسمت “تماس با ما” هم که فقط یک فورم اینترنتی ساده است که نه مشخص می کند که نویسندگان سایت کجا هستند و نه معلوم می کند که شما با چه کسی دارید تماس می گیرید. بابا، “پورتال خبری” یک اسمی، آدرسی، چیزی از خودش باید به مخاطب ارایه کند که خواننده بداند دارد به حرف های چه کسی گوش می دهد. وقتی سایت بی نام و نشان شد، حدس و گمان آغاز می شود: با آن ادبیات خاص که در بخش “درباره ما” خواندیم (خدمت به هم میهنان، پاکی خلیج فارس، مسیحیان ارمنی…) می شود حدس زد که گردانندگان سایت، از هم میهنان ارمنی ما هستند. اما وقتی به ادبیات بکار رفته در خبرهای سایت توجه می کنید، پاک گیج و سردرگم می شوید: (“آقای “سیران اوهانیان” وزیر دفاع کشورمان…”، یا “وزارت امور خارجه کشورمان گزارش می دهد که پارلمان استان کاتالونیای اسپانیا در خصوص شناسایی نسل کشی ارامنه تصمیمی نهایی خود را اتخاذ نموده است”.)

من که باور نمی کنم شهروندان ایران، “سیران اوهانیان” را وزیر دفاع کشورشان بدانند. بعد جالب اینه: برای تسلیت به مناسبت درگذشت پزشک عالیقدر “دکتر هاراطون داویدیان” عضو فرهنگستان علوم پزشکی جمهوری اسلامی ایران، باز هم از همان ادبیات “از اساتید پیشکسوت روانشناسی کشور” استفاده می شود. آقا! مگر می شود یک نفر 2 تا کشور داشته باشد؟ شما که سایت به این بزرگی دارید، حرفه ای هم عمل کنید تا شبهه ایجاد نشود. اگر “ایراناهایر” متعلق به وزارت خارجه کشور ارمنستان است، لطفا این را ذکر کنید. چه اشکالی دارد؟ نزدیک شدن ملت های ایران و ارمنستان، ایران و تاجیکستان، ایران و آذربایجان، و… جزو علایق تاریخی ایرانیان است. اگر هم متعلق به هر کس یا سازمان دیگری است، آشکارا معرفی کنید. بعد دیگر لازم نیست مخاطبان تان را به داشتن ملیت دوگانه ایرانی و ارمنستانی مفتخر کنید.

 

راستی حیفم اومد از “ایرانیان ارمنی” بنویسم و یادی از این مرد بزرگ ترانه معاصر ایران نکنم؛ اون هم در این اسفندماه بهاری و بارانی ایران:

بارون بارونه زمینا تر میشه
گل نسا جونم کارا بهتر میشه
بارون بارونه زمینا تر میشه
گل نسا جونم کارا بهتر میشه

گل نسا جونم تو شالیزاره
برنج میکاره  میترسم بچاد
طاقت نداره طاقت نداره
طاقت نداره طاقت نداره 

فاشیست های فرهنگی، فاشیست های فرهیخته

1

چند سال پیش یک دوره کلاس روش تدریس زبان توسط «آقای سرخابی» که آن زمان مدیر آموزش موسسه زبان میلاد بودند برگزار شد و بنده هم افتخار حضور داشتم. نخستین بار از زبان آقای سرخابی شنیدم که وزارت آموزش و پرورش را «سازمان فاشیستی» نامیدند! امروز به دلیلی که در همین متن می خوانید، رفتم و واژه فاشیسم را در دیکشنری جستجو کردم تا معنایی قابل اطمینان برایش بیابم: «اندیشه یا رفتاری که به هیچ وجه چیزی غیر از خود را تحمل نمی کند.» پس فاشیست ها نباید حتما سبیل هیتلری بگذارند یا مثل دراکولا دندان های نیش بلند داشته باشند. شاخ و دم هم ندارند.

سال های سال است که آموزش و پروش ما هموطنان زرتشتی یا مسیحی یا کلیمی ما را حتی بعنوان معلم پایه یک ابتدایی هم استخدام نمی کند. سال ها است که لباس از نگاه کارمندان خانم شاغل در اداره های آموزش و پرورش یک معنا بیشتر ندارد: «چادر مشکی». همچنین سال ها است که وظعیت موی سر و رنگ لباس دانش آموزان (که بسیار مهم هم هست) از همه چیز، حتی از درس هم مهم تر شده. یعنی کمتر مدرسه ای را می بینید که به اندازه ظاهر دانش آموزان برای مسایل آموزشی آنها حرص و جوش بخورد و بالا و پایین بپرد.Tarikh

اما امروز دیدم که بالاخره مسوولان آموزش و پرورش نسبت به مسایل آموزشی هم حساس شدند. خیلی خوشحال شدم؛ واقعا به این آموزش و پرورش افتخار می کنم. حجت الاسلام محی الدین بهرام محمدیان، معاون پژوهشی وزیر، معتقد است کتاب های تاریخ مدرسه روی نام حاکمان متمرکز شده است و دانش آموزان در کلاس تاریخ صرفا تعدادی نام و عدد (سال) را حفظ می کنند. خوب؟ نظر ایشان برای اصلاح این وضعیت چیست؟ خبر روزنامه ها را بخوانید: «سلسله های شاهنشاهی از کتاب های تاریخ حذف شد.» ها ها ها!! کشوری که افتخار کهن ترین امپراتوری قدرتمند در جهان را در کیسه دارد، کشوری که تا همین 31 سال پیش پادشاهان بر آن حکومت می کردند، تاریخی دارد که سلسله های پادشاهی در آن وجود ندارد!! ها ها ها !!

روزنامه همشهری در این زمینه نظر کارشناسان را جویا شده است: دکتر صادق آیینه وند، استاد تاریخ دانشگاه تربیت مدرس، ضمن انتقاد از این رویکرد آموزش و پرورش گفته است «تاریخ امری واقع است که اتفاق افتاده و باید با تمام جزییات نگاشته شود». علی بیگدلی استاد تاریخ دانشگاه شهید بهشتی گفته «بسیاری از بزرگان اندیشه ساز ما مانند بوعلی سینا، ابوریحان، فردوسی، و… در خدمت پادشاهان بوده اند. پادشاهان، خوب یا بد، سبب ساز رشد و بالیدن چهره های اندیشه ساز ایران زمین بوده اند». حتی خسرو معتضد که معمولا تاریخ را یکسویه نقل می کند و تاریخ یکسویه ی او هم بسیار مورد استقبال صدا و سیما است گفته «حذف پادشاهان از کتاب های درسی یک نظر ناپخته ای است که از سوی افراد ناآگاه و کم سواد داده شده. مگر می شود نام پادشاهان را از این مملکت حذف کرد؟ برخی آدم های بی اطلاع برای شیرین زبانی در یک جلسه این نظر ناپخته را می دهند».

خوب، به نظر من با اینکه خسرو معتضد تاریخ نگار خوبی نیست، اما در این یک مورد کاملا موضوع را بهتر از دیگران تشخیص داده است: «برخی آدم ها برای شیرین زبانی…» . واقعیت این است که آدم های متحجر برای افراد «پاچه خوار» و «بادنجان دور قاب چین» قش و ضعف می روند. وقتی می بینند کسانی در راستای نظرشان سخنوری می کنند و در راستای نظرشان همه هنجارهای علمی را زیر پا له می کند احساس خوبی می کنند و این احساس خوب را با یک دنیا عوض نمی کنند. رتبه علمی، ردیف شغلی، و پست های بالاتر هم که برای افراد هنجارشکن مهیا است.

بسیار متفاوت

2

Naghsh e Rostamسخن از کوروش دوم، بنیانگذار دولت هخامنشی است. پدران او «کامبیز»، «کوروش اول»، «چیش پیش»، و «هخامنش» همگی رییسان قوم پارس بوده اند. پس فرمانروا شدن کوروش چندان دور از ذهن نبود. اما چرا او مردی متفاوت است؟ دگراندیشی او بیشتر به روش حکومتش باز می گردد. بنیانگذار حکومت هخامنشیان زمانی به قدرت رسید که رسم بود پادشاهان پس از گسترش قلمروی خود یا تمدن و آیین سرزمین اشغال شده را نابود می کردد و مردمان آنرا وادار به پذیرش مذهب و حتی زبان خود می نمودند و یا اگر نمی خواستند سرزمین اشغال شده را به قلمروی خود الحاق کنند، پس از غارت دارایی ها و گرفتن بردگان مورد نیاز آنرا ویران می کردند.

                                                                                                  تصویر 1: نقش رستم

بخت النصر (با نام اصلی Nebuchadnezzar) پادشاه سرزمین بزرگ بابل و معاصر کوروش بود. کتیبه ای از زمان تسخیر فینیقیه توسط بابلیان از او باقی مانده که در آن چگونگی اشغال فنیقیه توصیف شده است: «…فرمان دادم صدهزار چشم از كاسه درآورند و صدها هزار قلم پا را بشكنند. با دست خودم چشم فرمانده دشمن را درآوردم. هزاران پسر و دختر را زنده زنده در آتش سوزاندم. خانه ها را چنان كوفتم كه ديگر بانگ زنده اي از آنها برنخيزد.»

«آشورنسیرپال دوم» امپراتور دیگری است که تقریبا با هخامنشیان معاصر بود. در کتیبه ای که از این فرمانروای آشور باقی مانده می خوانیم: «…شهر را تسخير کردم، 600 تن از جنگجويان را از دم تيغ گذراندم، 3000 اسير را زنده زنده در آتش سوزاندم، همه را کشتم، پوست حاکم شهر را کندم و سپس آنرا بر فراز ديوار شهر پهن کردم…»

اما کوروش دوم زمانیکه در واکنش به حمله بخت النصر به ایران، سرزمین بابل را فتح می کند، ظاهرا روشی کاملا متفاوت را در برخورد با کشور مغلوب برمی گزیند. در استوانه معروف کوروش که اصل آن امروز در موزه بریتانیا در لندن و نمونه ساخته شده اش در موزه ملی ایران (موزه ایران باستان) نگهداری می شود، او پس از معرفی خود بعنوان کوروش، شاه بزرگ، شاه شاهان، فرزند کمبوجیه… می نویسد: «…نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این سرزمین وارد آید. من برده داری را برانداختم. درماندگی هایشان را چاره کردم. فرمان دادم همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و کسی آنان را نیازارد. من همه شهرهای ویران را از نو ساختم. همه نیایشگاه های بسته شده را گشودم. همه مردمان آواره را به جایگاه های خود برگرداندم. خداوند از کارهای من خشنود باشد

Tomb of Cyrusمتفاوت بودن کوروش در زندگی شخصی او هم پیدا است. زنوفون (Xenophon) تاریخ نویس یونان باستان در کتاب Cyropaedia در بخشی از وصیت نامه کوروش می نویسد: «…پس از مرگ، بدنم را مومیایی نکنید و در طلا و زیور نپوشانید. آنرا در خاک دفن کنید تا ذره ذره بدنم خاک ایران را تشکیل دهد.» گرچه زنوفون متهم است که همواره افسانه ها را با تاریخ آمیخته، اما دست کم این یک مورد کاملا با واقعیت هماهنگ است. طبق سنت کهن ایرانی و زرتشتی، جسد را بر بلندی می گذاشتند تا خوراک حیوانات شود و در شهر نپوسد. این در مورد پادشاهان هخامنشی هم صدق می کرد. قبر این پادشاهان هنوز هم در کنار بنای تخت جمشید، همچنین در مجموعه «نقش رستم» و در دیگر جاها در دل کوه وجود دارد. کوروش تنها پادشاه هخامنشی است که برخلاف آیین کهن و سنت زرتشتی در خاک دفن شده است.

 

در بخشی دیگر از همان کتاب، زنوفون از کوروش نقل می کند که «…همواره حامی کیش یزدان پرستی باشید، اما هیچ قومی را مجبور نکنید که از آیین شما پیروی نماید. بخاطر داشته باشید که هر کس باید آزاد باشد تا از هر کیشی که می خواهد پیروی کند.» این نقل قول هم در رفتار خود کوروش دیده می شود و هم در عملکرد پادشاهان هخامنشی پس از او. چنانکه هخامنشیان پس از اشغال کشور مصر مردم آن سرزمین را در پیروی از آیین، زبان، و فرهنگ خود آزاد گذاشتند. تا جایی که در تاریخ مصر «هخامنشیان» سلسله ای از دودمان فرعون های مصر هستند؛ یعنی مصریان، هخامنشیان را نه یک قوم بیگانه که بعنوان بخشی از تاریخ خود پذیرفته اند. در کتاب های مقدس یهودیان (کتاب حضرت داوود، کتاب حضرت اشعیاء، و…) کوروش بعنوان فرستاده خدا و رهایی بخش یهودیان معرفی شده است و در قرآن هم از فردی بنام «ذوالقرنین» بسیار تمجید شده که به عقیده بیشتر مورخان غیرعرب، او همان کوروش دوم هخامنشی است. از همه جالب تر اینکه یونانیان باستان که همواره دشمن شماره یک ایرانیان بودند و در تاریخ نویسی خود هیچگاه از تحقیر ایران فروگذار نمی کردند، کوروش را بسیار دوست داشتند و به او لقب «بزرگ ترین پادشاه جهان پیش از اسکندر» را داده بودند.

قهرمانان قلابی (2)

6

یا من معنی قهرمان را نمی فهمم یا اینها قهرمان نیستند. اگر دومی درست است، باید از جامعه شناسان ایرانی پرسید چه بر سرمان آمده که دوست داریم از کسانی قهرمان بسازیم که «خوب مبارزه کرده اند» و نه کسانی که «برای آبادانی ایران خوب خدمت کرده اند».

Shariaty2

علی مزینانی، فرزند محمد تقی (تحصیل کرده در حوزه علمیه و موسس کانون نشر حقایق اسلام)، نوه ی شیخ محمود، و نتیجه آخوند ملاقربانعلی، در خانواده ای مذهبی در نزدیکی سبزوار به دنیا آمد.

تحصیلات وی یکی از جنبه های اسرارآمیز زندگی او است. بسیاری از هواداران شریعتی، او را جامعه شناس می دانند؛ بسیاری هم او را با مدرک دکترای تاریخ می شناسند. در برخی منابع از جمله ویکیپدیا، شریعتی دکترای ادبیات فارسی دارد! بخشی از این آشفتگی شاید ناشی از سخنان خود شریعتی باشد. وی در کتاب «گفتگوهای تنهایی» خود را اینگونه معرفی می کند: «در خرداد 1338 از طریق اعزام فارغ التحصیلان رتبه اول دانشکده ها به پاریس رفت و در آنجا تا سال 1343 به اخذ درجه دکترا در تاریخ تمدن و دکترا در جامعه شناسی و طی دوره “مدرسه تتبعات عالیه” وابسته به دانشگاه سوربن در رشته جامعه شناسی مسلمان به ریاست “پروفسور برگ” نائل آمد و مدتی در مرکز ملی اسناد و اطلاعات فرانسه به عنوان محقق کار می کرد.»

اما امروزه این را می دانیم که وی کارشناسی ادبیات فارسی از دانشگاه فردوسی مشهد داشت و پیش از اعزام به فرانسه، معلم دیکته و انشای مدارس خراسان بود. همچنین اسناد وزارت علوم نشان می دهد که مدرک دکترای وی از پاریس نه جامعه شناسی بوده است و نه تاریخ! او با مدرک «hagiology» به ایران بازگشت که معادل «قدیس شناسی» یا شرح زندگی بزرگان دین بوده است. وزارت علوم ایران چون چنین رشته ای در فهرست خود نداشت، به علی شریعتی «دکترای معادل تاریخ» داد و او در وزارت آموزش و پرورش با همین مدرک مشغول به کار شد.

«دکتر جلال متینی» که در آن زمان ریاست دانشگاه مشهد را برعهده داشت در خاطرات خود می نویسد پایان نامه دکترای علی شریعتی تصحیح و ترجمه یک فصل از کتاب «فضائل بلخ» بود که به شرح زندگی بزرگان بلخ می پرداخت. دانشگاه پاریس با اکراه و با توجه به اینکه شریعتی بورسیه دولت ایران بود، پایان نامه او را با نمره «passable» (پایین ترین نمره قبولی) پذیرفت.

دکتر علی شریعتی از نظر جریان فکری به گروهی از مسلمانان انقلابی وابسته است که به «بیداری اسلامی ملت های شرقی» اعتقاد داشتند. او در کتاب های خود نیز چندین بار افرادی چون «سید جمال الدین اسدآبادی» و «جلال آل احمد» را ستوده است. شریعتی در اروپا و آمریکا از بنیانگذاران انجمن های اسلامی بود و با شاخه خارجی «نهضت آزادی ایران» (ابراهیم یزدی، ابوالحسن بنی صدر، صادق قطب زاده، و مصطفی چمران) همکاری می کرد. نهضتی که شاخه ی داخل ایرانش را افرادی چون «مهندس بازرگان»، «آیت ا… طالقانی»، و «دکتر سحابی» هدایت می کردند.

هدف کلی شریعتی، استفاده از مذهب برای پیاده کردن آرمان های سیاسی بود. او در کتاب «بازگشت» می نویسد:

…«بازگشت به فرهنگ اسلامی و ایدئولژی اسلامی و اسلام» نه به عنوان یک سنت، وراثت، یا اعتقاد موجود در جامعه؛ بلکه اسلام بعنوان یک ایدئولژی… و براساس همین شعار است که من در ایران می گویم «حسین باز شهید».

او آشکارا با تمدن غرب (به معنای امروزی اش) در تضاد بود و دوست داشت شرق زیر پرچم اسلام را برای قدرت گیری در مقابل غرب تهییج کند. وی در کتاب بازگشت به خویشتن می نویسد:

برای غرب «مونوکولتور» یکی از پدیده های استعمار است. برای اینکه استعمار خودش را «آقای دنیا» و تمام جهان را «مزرعه خودش» می داند. این است که یک رشته کردن محصول کشورها، یکی از پدیده های استعمار است. مثلا می بیند که در کوبا نیشکر خوب می شود؛ می گوید تمام سرزمین ها باید نیشکر کاشته شود و آن وقت ملت آنجا که نان ندارند بخورند، باید گندم را از آمریکا وارد کنند. یا ملت مسلمان شمال آفریقا چون آفتاب خوب دارد، باید همه کشت هایش از بین برود و فقط در آن درخت انگور کاشته شود برای آنکه از آن شراب فراهم گردد.

از دیدگاه شریعتی دست یافتن به هدف بیداری و بازگشت به خویشتن، نه از مسیر «ملیت» که از مسیر «امت» می گذرد. وی در کتاب «شیعه» می گوید اسلام از میان کلمات غربی و شرقی مانند شعب، قوم، طایفه، ناسیون، سوسیته، طبقه، و ملت واژه «امت» را برای اطلاق به جامعه خود انتخاب کرده است. وی در همین کتاب می نویسد:

من که نه می توانستم از علی و راه علی چشم بپوشم و نه رژیم موروثی را بر حکومت مردم ترجیح دهم، ناگهان بگونه ی یک توفیق خدایی، «امت» را در انسانی ترین و علمی ترین شکل جامعه شناسی اش و وصایت و امامت را در مترقی ترین چهره ایدئولژیک اش که نهضت روشنفکری و رسالت انقلابی امروز در مسیر آن جهت گرفته اند یافتم.

علی شریعتی «تقیه، تقلید، و شهادت» را سه اصل مهم مبارزات شیعی می نامد. وی در صفحه 204 از کتاب «شیعه» می نویسد: «شیعه ولایت را شعار خویش کرده است. ولایت یعنی پذیرفتن حکومت علی یا حکومتی علی وار.» او در صفحه 208 از کتاب «شیعه» می افزاید:

در روزگاری که رهبری مشخص و علنی نیست و دستگاه های تبلیغاتی و ارتباطی نمی توانند آزاده عمل کنند، «کنجکاوی کردن»، «اما کردن»، و «لیت و لعل کردن» در مبارزه خطرناک است. باید اطاعتی کورکورانه و تشکیلاتی داشت. و همینکه فرمان از رهبری قابل اعتماد رسید، بی چون و چرا اطاعت کرد.

دکتر علی شریعتی معتقد بود ما خویشتن قابل اعتمادی در ایران باستان نداریم که بخواهیم بدان تکیه کنیم. او در صفحه 316 از کتاب بازگشت درباره ایران باستان می نویسد:

…خویشتنی که در شوش مدفون است، در تخت جمیشد و پاسارگاد ستون های شکسته اش باقی است، و بالاخره خویشتنی که در شاهنامه به یاری طبع و تعصب دوباره شیرازه بسته است.

او در کتاب تاریخ تمدن می گوید: «در مسایل اخلاقی، فضایل قومی و نسبی داریم و همچنین فضایل مطلق که مربوط به فرهنگ بشریت است… شخصیت های مثنوی از تعالی روحی در برابر منحط دفاع می کنند که اخلاق بشری است. جاز فریاد سیاهپوست است… شعر مولوی و حافظ جهانی، ولی شاهنامه قومی است. از فردوسی قومی تر، اشعار محلی است که روی سنت های آنجا ساخته شده اند.»

او در راستای معرفی خویشتن جدید، چشمان خود را بر روی این حقیقت آشکار می بندد که «شاهنامه فردوسی» جزو میراث جهانی بشر است و هر کتاب ادبیاتی در هر جای جهان را باز کنید، در بخش «ادبیات حماسی» از شاهنامه فردوسی در کنار ایلیاد و مهابهاراتا به عنوان سگانه برتر تاریخ ادبیات حماسی جهان یاد شده است.

وی در صفحه 318 از همان کتاب بازگشت وجود «ملت ایران» در دوران باستان را بکل منکر می شود و می نویسد:

فرهنگ باستانی ما دارای چند چهره طبقاتی و حتی کاستی بسیار شدید بوده است. بطوری که به سختی می توان یک وحدت فرهنگی، حتی در حد و رسم معنوی «ملیت» در آن احساس کرد…

حتی زبان محاوره هر طبقه ای جدا بود. زبان «دری» زبان دربار بود و اوستایی زبان ملاها. نه تنها یک زبان ملی وجود نداشت، بلکه یک خط مشترک نیز نبود. خط اوستایی و «دین دبیره»، خط ملاها بود که با خط های طبقات دیگر متفاوت بود. این انحصارطلبی طبقاتی تا جایی بود که موسیقی ملی هم وجود نداشت. هر فردی ناچار بود در چهارچوب موسیقی تعیین شده طبقاتی اش بنوازد و بخواند و گوش کند. «خسروانی سرود» خاص دربار و بزم شاهان و شهزادگان بود. «سرود» موسیقی نظامی ها و پهلوانان، «باژ» موسیقی ملاها و «ترانه» موسیقی رعایا و توده مردم.

حیرت انگیز است. کسی که خود را دکترای تاریخ و جامعه شناسی معرفی می کند، نمی داند که زبان دری مربوط به بعد از اسلام است و زبان اوستایی مربوط به هخامنشیان! و زبان مردم ساسانی (که زندگی طبقاتی داشتند) پهلوی ساسانی بوده است. این ادعا هم که مردم عادی فقط حق داشتند «ترانه» گوش کنند و اجازه نداشتند خسروانی سرود یا سرود نظامی یا…بخوانند هم از چیزهایی است که فقط در بیانات دکتر شریعتی می توان یافت و آنقدر عجیب و باورنکردنی است که طرفداران وی هم از بازگو کردن آن خودداری می کنند.

وی در تشریح دیدگاه های اسپنسر مبنی بر ستیز انسان ها هم به جاده ی خاکی می زند و گوید:

جوامع و تمدن ها و مذاهب نیز همینطورند. یعنی تمدن ها و مذاهب نیز مانند جوامع و حیوانات با هم در جنگند و آنکه لایق تر و شایسته تر است می ماند و دیگری از بین می رود…

می بینیم در بین این مذاهب که با هم در نبردند، اسلام پیروز می شود و از آن سه مذهب {زرتشت، مانی، مزدک} اثری نمی ماند و بطور کلی مسیحیت از شرق ریشه کن می شود، در صورتیکه مرکزش شرق بوده است.

وی در صفحه ی 50 از کتاب تاریخ تمدن می افزاید: «مثلا اسلام در آغاز به زرتشت که ضعیف شده بیشتر حمله می کند تا به مسیحیت. چون مسیحیت هنوز قوی است. بطوریکه در مداین مرکزیت جهانی دارد… مذهب زرتشت الان بصورت فسیل درآمده است. امروز تمدن شرق دارد حالت تهاجمی بخود می گیرد و غرب حالت تدافعی. نمونه اش کنگره ی سیاهپوستان که حالت تهاجمی داشت.»

علی شریعتی در نوزده خرداد 1356 در لندن دچار حمله قلبی شد و در بیمارستان ساتهمپتون درگذشت. هواداران دکتر شریعتی معتقدند او توسط ماموران ساواک به شهادت رسیده است.

من نمی توانم کسی را که می کوشد تا پیوند میان ایران باستان و ایران امروز را قطع کند تا هویتی تازه به ایرانی ببخشد، قهرمان ملی بدانم. من نمی توانم کسی را که از اسلام دینی جنگجو ارایه می کند که قرار است به بقیه ادیان «فسیل» حمله کند قهرمان ملی خود بدانم. همین.

قهرمانان قلابی (1)

6

یا من معنی قهرمان را نمی فهمم یا اینها قهرمان نیستند. اگر دومی درست است، باید از جامعه شناسان ایرانی پرسید چه بر سرمان آمده که دوست داریم از کسانی قهرمان بسازیم که «خوب مبارزه کرده اند» و نه کسانی که «برای آبادانی ایران خوب خدمت کرده اند».

Mirza Koochak Khan1

یونس، فرزند میرزا بزرگ در سال 1257 خورشیدی در رشت به دنیا آمد. او پس از فراگیری صرف و نحو و مقدمات علوم دینی دست از ادامه تحصیل کشید و در ناآرامی های منتهی به سرنگونی حکومت قاجار وارد فعالیت های سیاسی شد. در تاریخ آمده است که میرزاکوچک خان هوادار مشروطه بود و زمانی که محمدشاه قاجار با پشتیبانی روسیه پارلمان را به توپ بست و تعدادی از مشروطه خواهان را دستگیر کرد، میرزا کوچک خان تصمیم گرفت به نیروهای «ستارخان» و «حاج باباخان اردبیلی» بپیوندد، اما بدلیل بیماری از این کار منصرف شد.

اندکی بعد او مجروح شد و برای درمان به «باکو» و «تفلیس» در خاک روسیه سفرکرد. سپس در حملهMirza Koochak نیروهای شمال به تهران تحت فرماندهی محمدولی خان تنکابنی (معروف به «سپهدار اعظم») شرکت نمود. سپهدار اعظم در زمان ناصرالدین شاه گمرک گیلان را که بواسطه داد و ستد فراوان با روس ها ثروتمندترین گمرک ایران بود در اختیار گرفت. مظفرالدین شاه وی را به سمت وزیر گمرک ایران منصوب کرد و مدتی هم حاکم گیلان بود. اواخر حکومت محمدعلی شاه روابط وی با دربار تیره شد و پادشاه قاجار در تلگراف حکم عزل وی سپهدار اعظم را «نمک به حرام» نامید و گفت که املاکش را «خالصه» خواهد نمود. سپهدار اعظم هم در پاسخ، پایان خدمت به دربار قاجار را «خروج از ننگ» نامید و گفت که هیچکس قدرت دخالت در املاک او را نخواهد داشت.

پس از فتح تهران، سپهدار اعظم به نخست وزیری برگزیده شد و فرمانده نیروهای بختیاری هم که از جنوب به تهران یورش برده بود، منصبی بدست آورد. محمدعلی شاه هم پس از تحصن در سفارت روسیه، از پادشاهی خلع و احمدشاه جایگزین وی شد. میرزا کوچک خان، به هر دلیلی، به گیلان باز گشت و به تقویت نیروهای جنگلی پرداخت. فرمانده نیروهای او سرگرد آلمانی Von Pashen بود. فون پاشن پس از آنکه بوسیله جنگلی ها از زندان انگلیسی ها در رشت آزاد شد، به نهضت جنگل پیوست.

روس ها و انگلیسی ها ابتدا درگیری هایی با او داشتند، اما در نهایت این روس ها بودند که با میرزاکوچک خان تفاهم کردند. جنگلی ها رسما تاسیس «جمهوری سوسیالیستی گیلان» را اعلام کردند و تفاهم نامه ای هم با روس ها امضا نمودند. چند بند نخست این تفاهم نامه شامل تعهد روس ها به عدم دخالت در امور کشور بود. اما بندهای پنج تا نه این پیمان بسیار شایان توجه است:

5. عدم ورود هیچ قشونی از شوروی به ایران بدون اجازه و تصویب حكومت انقلابی گیلان زاید بر قوای موجود

6. قبول مخارج این قشون توسط جمهوری گیلان

7. تسلیم هر مقدار مهمات و اسلحه كه از شوروی خواسته شود، در مقابل پرداخت قیمت

8. تحویل كالاهای بازرگانان ایران كه در بادكوبه ضبط شده، به حكومت جمهوری گیلان

9. واگذاری كلیه موسسات تجارتی روسیه در ایران به حكومت جمهوری گیلان

از این پس «میرزا کوچک خان جنگلی» که زمانی هوادار مشروطه و مبارز علیه سلطه بیگانگان بود (با هر معیاری که بسنجید) به مبلغ تمام عیار روس ها تبدیل می شود. او حتی سعدالله درویش را بعنوان نماینده خود برای ترویج انقلاب سرخ در مازندران منصوب می کند:

Sadollah Darvish

میرزا کوچک خان حتی با ائتلاف ارتش سرخ، دست به تشکيل «شوراي انقلاب» زد. اعضاي اين شورا عبارت بودند از: خود ميرزا کوچک ‌خان، کاژانف فرمانده قواي شوروي در ايران، کامران آقايف عضو حزب عدالت باکو (در روسیه)، احسان‌الله خان دوستدار، گائوک آلماني با نام هوشنگ، ميرصالح مظفرزاده، حسن آلياني معين‌الرعايا و کارگاتيلي با نام ايراني شاپور.

حتی زمانی که میرزا کوچک خان بدلیل مخالفت با ایدئولژی کمونیسم از مقام دولتی خود در جمهوری گیلان (!) خلع شد، ملتمسانه نامه ای به «لنین» نوشت و از خدمات خود به سوسیالیسم و مبارزه با رقیب روس ها (انگلستان) سخن گفت. بخشی از نامه میرزا کوچک به لنین را مصالعه کنید:

…پيش از ورود ارتش سرخ به انزلي، من و همکارانم در جنگلهاي گيلان به ضد مظالم انگليس و دولت سرمايه‌داري ايران مي‌جنگيديم و تنها قدرت واقعي و ذيصلاح ما بوديم که توانستيم مافوق تصور، به نام آزادي ايران، پرچم سرخ را برافرازيم و به تمام جهان آرزوي آزاد شدنمان را از قيود سرمايه‌داري اعلان کنيم…. پروپاکاندهاي اشتراکي [= تبليغات کمونيستي] در ايران، عملاً تاثيرات سوء مي‌بخشد، زيرا پروپاگاندچيها از شناسايي تمايلات ملت ايران عاجزند. من به نمايندگان شما در موقعش گفتم که ملت ايران حاضر نيست، برنامه و روش بالشويزم را قبول کند، زيرا اين کار عملي نيست و ملت را به طرف دشمن سوق مي‌دهد. نمايندگان شما با من هم عقيده شده، از سياست من پيروي کردند، زيرا تشخيص دادند که فقط با اتخاذ اين سياست است که مي‌تواند ما را به وصول به مقاصدمان در شرق کامياب سازد و نيز با تعقيب همين سياست که تسلط انگلستان از شرق، دور و نفوذ شاه محو مي‌شود…

برای مصالعه کامل نامه به وبگاه موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران بروید.

در سال 1921 میلادی روس ها و انگلیسی ها بر سر منافع خود در ایران به تفاهم می رسند. براساس یکی از بندهای پیمانی که در این سال در لندن میان دو کشور امضا شد روسیه می بایست نیروهای خود از شمال ایران را خارج کند. در اینجا بود که روس ها ناچار به قربانی کردن هم پیمان خود شدند و دست از پشتیبانی وی کشیدند. درست در همین زمان بود که رضاخان سردارسپه در ایران به قدرت رسید و توانست جمهوری سوسیالیستی گیلان و نهضت جنگل را سرکوب کند.

پروردگارا! آیا کسی که در گوشه ای از کشور من «ایران» بنام یکی از استان ها، جمهوری خودمختار تاسیس کند قهرمان ملی است؟ اگر اینچنین است، پس بر او حرجی نیست که برای مشارکت در قدرت، با رهبر کشوری دیگر مکاتبه کند.