گزارش سفر به شیراز

روزهای تعطیل چهارشنبه، پنج شنبه، و جمعه را غنیمت شمردیم و به شهر شعر و غزل، شیراز، سفری کردیم. دیدار از شیراز برای من چند معنی همزمان داشت: بازآفرینی خاطره نوجوانی، دیدن دوباره تخت جمشید، عیادت از مردی که همیشه مونس تنهایی و شب های شاعرانه ام بوده است (حافظ)، عیادت از آقای سخن (سعدی)،…

ما که از ذوق سفر به شیراز سر از پا نمی شناختیم، به کل فراموش کرده بودیم که رزرو هتل، پیش نیاز سفر به شهرهای گردشگرپذیر است. خلاصه اینکه حدود یک ساعت دربه در شدیم و از این خیابان به آن خیابان رفتیم. در نهایت کسی نشانی خیابان رودکی (بورس هتل های شیراز) را به ما داد تا شاید آنجا بخت به ما روی آورد. آنجا بود که به سختی هتلی یافتیم؛ اما عجب هتلی…تمیز، امروزی، دارای کارمندانی مودب و کارشناس، صبحانه «شاهنشاهی»، اینترنت بیسیم پرسرعت در حد F-14[1]،…!! که همگی را می توان در یک عبارت کوتاه خلاصه کرد: «هتل جام جم». عاقبت به خیر شدیم!Naghsh Rostam

«حافظ» و «سعدی» و «باغ ارم» و «باغ عفیف آباد (گلشن)» را صبح روز نخست دیدیم و در همان مقصد آخر بود که پس از تماشای موزه سلاح های نظامی، من برای اولین بار در زندگی ام بر فراز یک تانک واقعی سوار شدم و چند عکس یادگاری هم گرفتم. عصر همان روز مسیر من از همسفرانم جدا شد: من برای خرید «لیمو» به خیابان همت شمالی (مرکز فروش لیموی شیراز) و برای خرید چند پوستر و کتاب تاریخی به خیابان عفیف آباد (مرکز خرید ستاره فارس[2]) رهسپار شدم. همسفرانم نیز تماشای «ارگ کریم خانی» را ترجیح دادند و سر کیسه را در «بازار وکیل» شل کردند!

 

تصویر 1: زانو زدن فرمانروای روم در مقابل پادشاه ایران؛ نقش رستم

Persepolis1

روز دوم، در مسیر بازگشت به تهران، دیداری هم از تخت جمشید داشتیم؛ در آنجا چیزی را دیدیم که شنیده بودیم و باور نمی کردیم. تخت جمشید را رسما غارت کرده اند. من 15 سال پیش هم از آن اعتبار تاریخ ایران دیدن کرده بودم و باور نمی کردم این همان بنا است. باور کردنی نبود، حتی یکی از مجسمه های سنگی شیرهای بالدار یا اسب های شاخدار پرسپولیس سالم نمانده است؛ همه را گردن زنده اند. اغراق می کنم؟ نه خیر! پس بگذارید دوباره تکرار کنم: حتی یک نگاره سنگی از آن اسب ها و شیرهای معروف تخت جمشید ندیدیم…نامردها همه را بصورت تمیز، صاف، و با ابزار سنگ تراشی بریده اند و به دور از چشم مسوولان به ناکجا آباد برده اند.

تصویر 2: سر هر یک از این شیرها، به بزرگی یک انسان است؛ چگونه و در چه زمانی می توان آنها را جدا کرد و برد؟

آرامگاه ها، سنگ تراشی های بسیار بسیار زیبا، و بنای «کعبه زرتشت» در «نقش رستم» را هم در چند کیلومتری تخت جمشید دیدیم و سپس سری هم به پاسارگاد زدیم. اینStone Your Culture! نخستین بار بود که آنجا را از نزدیک می دیدم، منظورم این است که درست نمی دانم پیشتر هوای آنجا چگونه بود، اما این بار رطوبت هوا را به راحتی احساس می کردیم. نمی دانم؛ این اثر همان سد معروف سیوند است یا از دیرباز این منطقه چنین بوده است. هر چه دلم از بی کسی تخت جمشید سوخته بود، با دیدن صحنه ای جالب در آرامگاه کوروش روانم آرامشی دوباره یافت: در حدود 100 کیلومتری شیراز، در صحرایی برهوت و دور افتاده، جایی که حتی یک چادر هم برای اقامت مسافران برپا نیست؛ مردمانی را می دیدی که گروه گروه بر سر خاک کوروش می آمدند و بر مزارش دسته ها یا شاخه های گل می گذاشتند. این کاری است که ایرانیان معمولا برای بستگان درجه یک خود می کنند. با دیدن این صحنه ها ناخودآگاه اشک در چشمانم حلقه زد و دلم سوخت که چرا چنین فکری به ذهن خودم نرسید تا شاخه گلی نثار آرامگاه عزیز ایران کنم.

نصویر 3: این دو نفر به دیواره نقش رستم سنگ می زدند تا مارمولکی بسیار بزرگ که روی آن بود حرکت کند تا آن خانم از مارمولک فیلم بگیرد!! البته این کار با واکنش سریع دیگران روبرو شد.

Flowers for Cyrus

تصویر 4: اگر دقت کنید، گل های بسیاری را روی سکوی نخست می بینید

خلاصه پس از گردشی به یادماندنی، شامگاه روز جمعه به قم رسیدیم و از آنجا تا تهران در ترافیکی سنگین رانندگی کردیم تا بطور عملی با مفاهیمی چون شاقلوس، درد ماهیچه، و کمردرد مزمن آشنا شویم!

در پایان دوست دارم از دیدار شاعرانه ام با کوروش که فکر می کنم چهار سال پیش در واکنش به تقلب در نام «خلیج فارس» سروده بودم دوباره یاد کنم:

شبی خواب دیدم که فرّ کیان

شهنشاه ایران و ایرانیان

مدبر، مِهین، کوروشِ پاکزاد

سخن با من اینگونه در پی نهاد:

شنیدم که ایران بجز نام نیست

کسی را امیدِ سرانجام نیست

شنیدم که فرزند جمشیدِ جم

فروخورده بغضی، کمر کرده خم

بگفتم «عُمَر» شاه تازی سرشت

که آگه نبود از گِلِ خام و خشت

زمال و زثروت بدزدید و خورد

زنان را درید و به همراه برد

عرب را بدین کار بدنام کرد

کتاب و قلم، خرجِ حمام کرد[1]

بگفتم اگر شاه رخصت دهد،

سر تیغ ایران، عرب سر نهد

مرا بر حذر داشت شاه بزرگ

بگفتا بری باش زین خویِ گرگ

تو را چاره رزمیدن و داس نیست

عرب را بجز جهل، میراث نیست

ز اسپانیا تا «میان رودگان[2]»

ز مصر و مراکش، لیبی در میان

به هر کشوری بود و بگذاشت تخت

تمدن از آن خاک، بربست رخت 

مبادا که الگوی ایران زمین

برآشفتگی باشد و خشم و کین

تو فرزند جمشید و برزویه ای

تورا کیش، مهر است تازی نِه ای

بگفتم «زمان» گوش فرمان توست

مرا چاره این است: «راه درست» 

زمان تابستان 1384 

 


[1] اشاره به دستور عمر مبنی بر سوزاندن کتابهای ایران برای گرم کردن حمام ها

[2] میان رودگان = بین النهرین

 


[1] هواپیمای جنگنده رهگیر نیروی هوایی

[2] از ستاره فارس خوشم آمد. نمونه چنین ساختمانی را در خیابان خیام شمالی در ارومیه هم دیده بودم. آنجا هم «مرکز خرید صدر» نماد بازارهای امروزی و مدرن است. البته ستاره فارس بیشتر چشمم را گرفت.

این مطلب در فرهنگی ارسال شده است.

يک ديدگاه در “گزارش سفر به شیراز

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *